کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...

۱۷ مطلب با موضوع «اهل‌بیت(ع) :: امام حسین(ع)» ثبت شده است

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۸ ب.ظ

بعد از سه روز...

غزلی عاشورایی از کتاب حُسنِ یوسف:

بعد از سه روز جسم عزیزش کفن نداشت
یوسف‌ترین شهید خدا پیرهن نداشت

او رفت تا که زنده کند رسم عشق را
از خود گذشته بود، غم ما و من نداشت

آنقدر عاشقانه به معراج رفته بود
آنقدر عاشقانه که سر در بدن نداشت
 
خورشیدِ شعله‌ور شده بر روی نیزه‌ها
کنج تنور رفتن و افروختن نداشت

هر کس شنید غربت او را سؤال کرد
بعد از سه روز جسم عزیزش کفن نداشت؟!

 

۰ نظر ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۸
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۳ ق.ظ

خورشید در تنور

ماجرا هر چه بود پایان یافت
هر کسی بود عازم کویش
زنی انگار چشم در راه است
از سفر، چه می‌آورد شویش
 
لحظه‌ها بی‌قرار و دلواپس
غصه‌هایش بدون حد می‌شد
مرد او از سفر نیامده بود
شب هم از نیمه داشت رد می‌شد
 
آسمان تار و تیره و خونبار
آه آن شب نبود معمولی
نیمهٔ شب پرید زن از خواب
آمده بود از سفر خولی
 
گفت خولی بگو چه آوردی
که چنین غرق تاب و تب شده‌ام
چیست سوغات تو که این‌گونه
دل‌پریشان و جان‌به‌لب شده‌ام
 
گفت هر چند تحفهٔ خولی
زر و سیم و طلا و درهم نیست
ولی این بار گنجی آوردم
که نظیرش به هر دو عالم نیست
 
چیزی از ماجرا نمی‌دانست
چشمش اما اسیر شیون بود
متحیر شد و سراسیمه
دید آخر تنور روشن بود
 
رفت با واهمه به سمت تنور
به سر و سینه زد نشست و گریست
ناگهان دید صحنه‌ای خونبار
آه این سر، سر بریدهٔ کیست؟
 
به سر او مگر چه آمده است
شده این گونه غرق خون، پرپر
بر لبش آیه‌های قرآن است
می‌دهد عطر زمزم و کوثر
 
سر او را گرفت بر دامن
خاک و خون پاک کرد از رویش
گفت بیچاره مادرت، اما
ناگهان حس نمود پهلویش ـ
 
ـ بانویی قد خمیده، آشفته
که گرفته‌ست دست بر پهلو
ضجه که می‌زند همه عالم
روضه‌خوان می‌شود ز شیون او *
 
گفت بانو تو کیستی که غمت
قاتل این دلِ پر از محن است
گفت من دختر پیمبرم و
این سر غرق خون، حسین من است
 
با دو چشم ترش روایت کرد
یک جهان درد و داغ و ماتم را
گفت از نیزه‌ها که بوسیدند
بوسه‌گاه نبی اکرم را
 
گفت از خیمه‌های آل الله
گفت از ماجرای غارت‌ها
گفت با چشم‌های خونبارش
از شروع همه مصیبت‌ها:
 
آتشی که گرفت راه حرم
پیش از این در مدینه برپا شد
پشت در که شکست بازویم
پای دشمن به خیمه‌ها وا شد
 
 
گفت غصه اگر چه بی‌پایان
ولی این قصه انتها دارد
می رسد وارثی به خون‌خواهی
خونِ مظلوم خونبها دارد


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* همسر خولی، از محبین اهل بیت پیامبر صلوات‌الله‌علیه‌وآله بود و گویا در اینجا چشم بصیرت او بینا می‌شود و این حقایق را مشاهده می‌کند.
 این ماجرا با اختلاف روایت‌هایی، در منابع و مقاتل مختلفی از جمله: مقتل ابی مخنف، ص168؛ مقتل الحسین علیه‌السلام، ص392، بحارالانوار، ج45، ص125 و 177؛ الدمعة‌الساکبة، ج5، ص52 و 384؛ تاریخ طبری، ج5، ص445؛ و روضة الشهدا، ص361، آمده است. (به نقل از: خورشید بر فراز نیزه‌ها، نوشته سید محی الدین موسوی).
البته بعضی از گفت‌وگوهایی که در این شعر آمده است از باب زبانحال است.

۰ نظر ۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۳
یوسف رحیمی
شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۰۵ ب.ظ

به ادب نافه‌گشایی کن از آن زلف سیاه

دید از دور مسیحا نفسی می‌آید

دید با قافله فریادرسی می‌آید

 

صحنه‌ای دید در آن قافله اما جانکاه

بر سر نیزه سری دید، سری همچون ماه

 

این سر کیست که اینقدر تماشا دارد؟

صوت داوودی و انفاس مسیحا دارد؟

 

از سر هر مژه‌اش معجزه بر می‌خیزد

با طنینش همه آفاق به هم می‌ریزد

 

با نسیم از غم دل گفت به صد شیون و آه

به ادب نافه‌گشایی کن از آن زلف سیاه

 

گرچه این شیوه‌ی رندان بلاکش باشد

حیف از این زلف که بر نیزه مشوش باشد

 

با دلی سوخته آمد به طواف سر ماه

پاره پاره دلش از داغ لب پرپر ماه

 

گفت ای جان جهان نذر غمت! جانم باش

امشبی را ز سر لطف تو مهمانم باش

 

۰ نظر ۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۳:۰۵
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۳، ۰۸:۵۶ ق.ظ

دل‌های عاشقان جهان کربلای توست...

عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد
سخت است راه عشق ولی ساده می‌برد
 
پای پیاده آمدم و شوق وصل تو
من را اگر چه از نفس افتاده، می‌برد
 
دل‌های عاشقان جهان کربلای توست
نام تو را هر عاشق آزاده می‌برد
 
فریاد غربتت دل ما را تمام عمر
با کاروان نیزه از این جاده می‌برد
 
این جاده دیده قافله ی اشک و آه را
بر روی نیزه ها سر خورشید و ماه را
 
دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی
یک کاروان بنفشه ی بی‌سرپناه را
 
آن شب که ماند یاس سه‌ساله میان راه
یک لحظه برنداشته از او نگاه را
 
در آخرین وداع غریبانه ی حرم
دیده عبور خواهری از قتلگاه را
 
در باغ نیست غیر گل اشک و ارغوان
داغی نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان
 
اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب
برگشته سوی کرب و بلا باز کاروان
 
با کاروان غربت از این جاده آمدیم
ما را رسانده قافله ی تو به آسمان
 
حالا رسیده‌ایم و سحرگاه جمعه است
«عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان»

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۳ ، ۰۸:۵۶
یوسف رحیمی
يكشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۳، ۱۱:۲۸ ق.ظ

در خون تپیده دید تمام حروف را

تا باز کرد در شب روضه لهوف را
در خون تپیده دید تمام حروف را

می‌دید واژه‌ها همه فریاد می‌زنند
داغی عظیم و مرثیه‌های مخوف را

می‌دید تیرها که نشانه گرفته‌اند
«خورشید چشم‌های امام رئوف را»

آمادهٔ هجوم به قلب مطهرش
پر کرده‌اند نیزه به نیزه صفوف را

این دشنه‌های تشنه به تصویر می‌کشند
بر مشعر‌الحرام گلویش وقوف را

انگار از ضریح تنش باز می‌کنند
با نعل‌های تازه دخیل سیوف را

۰ نظر ۱۸ آبان ۹۳ ، ۱۱:۲۸
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۵۴ ق.ظ

زخم سیب (دفتر نهم) + دریافت متن و سبک های کتاب

با الطاف بی کران حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف منتشر شد:

 

زخم سیب (دفتر نهم)

مجموعه نوحه های عاشورایی

به قلم یوسف رحیمی

 

با ۱۶ سبک جدید در قالب های:

 

زمزمه، دم شروع سینه زنی، زمینه، نوحه

واحـد کـند، واحـد تنـد، شـور و نـوای پایانی

 

این اثر به جهت دسترسی هر چـه بهـتر مخـاطبان

گرامی، برای اولین بار به صورت الکترونیکی انتشار

یافته است. 

متن و سبک های کـتاب از طریـق لینـک های زیر

قابل دریافت می باشد.

 

+ دریافت متن کتاب زخم سیب۹

 

+ دریافت سبک های کتاب زخم سیب۹

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۳ ، ۰۸:۵۴
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۴۷ ق.ظ

هر که از خود گذرد در سفر کرب و بلاست

چشم من محفل اشک و غم و اندوه و عزاست

در حسینیه ی دل ، هیئت عشق تو به پاست

 

مَحرَم روضه ی تو مُحرِم بیت الله است

تا ابد پرچم سرخ حرمت قبله نماست

 

در شکوه و شرف و مرتبه و منزلتت

جز خدایی به خدا هر چه بگوئیم رواست

 

همه ی هستی خود را به میان آوردی

بی سبب نیست بهای تو و خون تو خداست

 

«کشتگان غم تو زنده ی جاویدانند»

بی گمان فانی عشق تو شدن عین بقاست

 

دل بریدن، پر ِ پرواز حسینیّون است

هر که از خود گذرد در سفر کرب و بلاست

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۲ ، ۱۱:۴۷
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۲، ۱۱:۵۴ ق.ظ

یک بار دگر ...

چون ابر سیاهی شده ‌سنگین بار‌م

این گونه ز ‌شر‌مسار‌ی ا‌م می‌بار‌م

جود و کر‌مت امیدوار‌م ‌کر‌د‌ه

ور ‌نه به چه رو‌ی ‌من به تو روی آر‌م

 

هر لحظه و دم به دم، ظَلَمتُ نَفسِی

من ماندم و بار غم، ظَلَمتُ نَفسِی

گفتی که اگر توبه شکستی بازآ

صد بار شکسته ام، ظَلَمتُ نَفسِی

 

من آمده ‌ا‌م ‌تو‌شه ‌ا‌ی ‌ا‌ز ‌آ‌هم ‌د‌ه

سوز ‌نفس و اشک ‌سحرگاهم ده

هر چند ‌تما‌م کرده ‌ا‌ی ‌نعمت را

یک بار دگر به کربلا راهم ده

 

آیت الله شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی رحمه الله از علمای ربّانی و صاحب کراماتی بود که ارادت ویژه ای به خاندان رسالت و حضرت سیدالشهدا علیه السلام داشت. این عارف وارسته هر سال دهة محرم در منزل خود مجلس روضه برپا می داشت و بسیار گریه می کرد و یاد مصائب امام حسین علیه السلام برایش جگرسوز بود.

نقل کرده اند وقتی ایشان از دنیا رفت، یکی از بزرگان او را در عالم خواب دید و احوالش را جویا شد. پاسخ داد: وقتی مرا در قبر نهادند دو فرشته نکیر و منکر برای سوال و جواب آمدند. ازتوحید و نبوت سوال کردند، جواب دادم تا این که از امامان پرسیدند: نام امیر مومنان علیه السلام را به زبان آوردم که امام اول من است، سپس از امام حسن علیه السلام نام بردم؛ ولی وقتی که نام امام حسین علیه السلام را به عنوان امام سومم به زبان آوردم بی اختیار گریه کردم، آن دو فرشته نیز منقلب شده و گریستند.

سپس به یکدیگر گفتند: آزادش کنیم کار این آقا با امام حسین علیه السلام است دیگر نیازی به سوال نیست. مرا آزاد نمودند و رفتند و اینک می بینی که شاد و خرسندم و در جایگاه خوبی هستم.

 

کرامات امام حسین علیه السلام ص 178

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۲ ، ۱۱:۵۴
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۱، ۱۱:۱۴ ق.ظ

ندارم توشه ای غیر از نداری

من و شور و نوا شب‌های جمعه
وَ قلبی مبتلا شب‌های جمعه
قیامت می‌شود در صحن قلبم
به یاد کربلا شب‌های جمعه

نگاهی کن به چشم بی‌قرارم
که بارانی تر از ابر بهارم
فقط یک آرزو در سینه مانده
هوای دیدن شش‌گوشه دارم

من و آشفتگی و بی‌قراری
نگاهی کن به اشک و آه جاری
مرا با دست خالی برمگردان
ندارم توشه ای غیر از نداری

۰ نظر ۰۱ آذر ۹۱ ، ۱۱:۱۴
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۱، ۱۱:۵۸ ق.ظ

اگر تا کربلا رفتی دل من...

شب اشک و شب آه و شب غم

شب دلواپسی و حزن و ماتم

میان سینه قلبم بیقرار است

محرم آمده ای دل محرم

 

سر آمد دوره ی خاموشی من

ببین تاب و تب چاووشی من

رسیده روزهای غربت تو

رسیده وقت مشکی پوشی من

 

محرّم ماه ایثار است و غیرت

رسیده موسم تجدید بیعت

اگر تا کربلا رفتی دل من

مشو راضی به کمتر از شهادت

۰ نظر ۱۶ آبان ۹۱ ، ۱۱:۵۸
یوسف رحیمی