کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی

۵۲ مطلب با موضوع «قالب‌ها :: غزل» ثبت شده است

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۵۷ ق.ظ

چشم امید

از راه می‌رسند بهاران و عیدها
مانده ولی به راه تو چشم امیدها

مانند آفتاب لب بام تا به کی
دل خوش کنیم بی تو به وعده وعیدها

دلتنگی مرا به تماشا گذاشتند
هر جمعه برگ زردی از این سررسیدها

شرحی است از حکایت دلدادگی ما
هر شب جنون سربه‌گریبان بیدها

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت
«ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها»

می‌آیی از نواحی سرسبز آسمان
با بیرقی به سرخی خون شهیدها

۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۷
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۰۷ ب.ظ

کاروان عمر

امام علی(علیه‌السلام):

الفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ، فانتَهِزُوا فُرَصَ الخَیرِة

فرصت، چون ابر مى‌گذرد. پس، فرصت‌هاى کار خوب را غنیمت شمرید.

📗 نهج البلاغه، حکمت۲۱


یادش به‌خیر شوق وصالی که داشتم
باران اشک‌های زلالی که داشتم

یادش به‌خیر حال خوش دل‌شکستگی
چشمان خیس و بغض سفالی که داشتم

بوی کویر می‌دهد این روزها دلم
کو آن هوای پاک شمالی که داشتم

از دشت لحظه‌ها چقدر توشه چیده‌ام؟
از روز و ماه و هفته و سالی که داشتم

مانند ابر می‌گذرد کاروان عمر
از دست رفته است مجالی که داشتم

ما مانده‌ایم و حسرت پرواز تا خدا
چیزی نمانده از پر و بالی که داشتم

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۷
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۰۶ ب.ظ

تنهای کوفه

امام علی (علیه‌السلام):

...وَ إِنِّی وَ اللَّهِ لَأَظُنُّ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ سَیدَالُونَ مِنْکُمْ بِاجْتِمَاعِهِمْ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ وَ بِمَعْصِیتِکُمْ إِمَامَکُمْ فِی الْحَقِّ وَ طَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فِی الْبَاطِلِ وَ بِأَدَائِهِمُ الْأَمَانَةَ إِلَى صَاحِبِهِمْ وَ خِیانَتِکُمْ وَ بِصَلَاحِهِمْ فِی بِلَادِهِمْ وَ فَسَادِکُمْ فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَکُمْ عَلَى قَعْبٍ لَخَشِیتُ أَنْ یذْهَبَ بِعِلَاقَتِهِ «اللَّهُمَّ إِنِّی قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّونِی وَ سَئِمْتُهُمْ وَ سَئِمُونِی فَأَبْدِلْنِی بِهِمْ خَیراً مِنْهُمْ وَ أَبْدِلْهُمْ بِی شَرّاً مِنِّی...»

...به خدا مى‌‏بینم که این مردم به زودى بر شما چیره مى‌‏شوند، که آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حقّ خود پراکنده و پریش. شما امام خود را در حق نافرمانى مى‏‌کنید، و آنان در باطل پیرو امام خویش‌اند. آنان با حاکم خود کار به امانت مى‌‏کنند، و شما کار به خیانت. آنان در شهرهاى خود درستکارند، و شما فاسد و بدکردار. اگر کاسه چوبینى را به شما بسپارم مى‏‌ترسم آویزه آن را ببرید. «خدایا! اینان از من خسته‏‌اند، و من از آنان خسته. آنان از من به ستوه‏‌اند، و من از آنان دل‌‏شکسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار، و بدتر از مرا بر آنان بگمار...»

📗 نهج البلاغه، خطبه۲۵


گم می‌شود در غربت شب‌های کوفه
در لابلای نخل‌ها، آقای کوفه

کوه است کوه اما دگر از پا نشسته
سر می‌کند در چاه غم دریای کوفه

جان بر لب است از سُستی این قوم صدرنگ
جان بر لب است از شاید و اَمّای کوفه

با نان و خرما می‌رود کوچه به کوچه
اما چرا نفرین؟ مگر مولای کوفه...

جز مهربانی از امام ما چه دیدند؟
ای وای از نامردمان... ای وای کوفه

«یارب بگیر از قدر نشناسان علی را»
سر آمده صبر از ملالت‌های کوفه

اما پُر از دلتنگی و دل‌بیقراری‌ست
دلشوره دارد از غم فردای کوفه...

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۶
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۰۲ ب.ظ

خورشید علم

تنهاترین غریب دیار مدینه بود
او آفتاب زهد و وقار و سکینه بود

ابواب نور از کلماتش گشوده شد
خورشید علم، در دو جهان  بی‌قرینه بود

نان آور همیشۀ هر کودک یتیم
بر شانه‌های خستۀ او جاى پینه بود

آتش گرفت باغ دلش از شراره‌ها
سهم امام خستۀ ما زهر کینه بود

همواره آسمان نگاهش پر از شفق
هفتاد و چند داغ شقایق به سینه بود

هرگز غروب قافله یادش نمی‌رود
جز آفتاب نیزه دگر مَحرمی نبود

دشت نگاه او پُرِ گل‌های اشک بود
یادآور حکایت سقا و مشک بود

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۲
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۵۷ ب.ظ

چه زود رفت

آن شب میان هاله‌ای از ابر و دود رفت
روشن‌ترین ستارهٔ صبح وجود رفت

آن شب صدای گریهٔ باران بلند بود
دریا به روی شانهٔ زخمی رود رفت

روشن‌تر از زلالی نور آمد و چه حیف
با چند یادگاری سرخ و کبود رفت

بال و پری برای پرستو نمانده بود
آخر چگونه نیمهٔ شب پر گشود رفت

آتش زده به جان علی با وصیتش
غمگین‌ترین چکامهٔ خود را سرود رفت

رحمی به قبر خاکی او هم نمی‌کنند
این شد که مخفیانه و بی یادبود رفت

مولا خوشی ندیده ز دنیای بعد او
می‌گفت بعد فاطمه‌ام هر چه بود رفت

شب‌ها کنار تربت او یاس کوچکش
آهسته دم گرفته که مادر چه زود رفت

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۵۷
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۵۲ ق.ظ

نعمت ولایت

در آسمان نگاهش بهشت منزل داشت
بهشت روشنی از آن همه فضائل داشت

شکوه و هیبت و حُسن و ملاحتش بی‌مثل
عجب جمال و جلالی در آن شمایل داشت

نگاه روشن او آیه‌های «والفجر» و
لبش ترنم «یا ایها المزمّل» داشت

رسید، صبح سپید نزول «أعطینا»
رسید و کوثری از روشنی حمایل داشت

مسیح بود و دمش جان تازه می‌بخشید
که زنده از نفحاتش هزارها دل داشت

دمی به ابروی پیوسته خَم نمی‌آورد
اگر که لشکر طاغوت در مقابل داشت

اگر که سیل عداوت، چو کوه پا برجا
اگر که موج ندامت، صفای ساحل داشت

گذاشت بر دل ما گرچه داغ هجرش را
مسیر روشن او سالکان واصل داشت

نهاد دست خدا در وجود «سید علی»
شکوه و هیمنه‌ای که «امام راحل» داشت

خدا کند که بفهمیم این سعادت را
حیات طیبه را ، نعمت ولایت را

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۲
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۸ ق.ظ

سورهٔ حُسن

امام حسن مجتبی(علیه‌السلام):

اَلْإِعْطَاءُ قَبْلَ السُّؤَالِ، مِنْ أَکْبَرِ السُّؤْدَدِ

بخشش قبل از تقاضا، از بزرگ‌ترین آقایی‌هاست.

📗 نزهة الناظر، ص۷۱؛ بحارالأنوار، ج۷۵، ص۱۱۳


هر کسی سورهٔ حُسن از لب ما نشنیده‌ست
«بوی پیراهن یوسف ز صبا نشنیده‌ست»*

هر کسی هست دل از دست نداده‌ست هنوز
صوت قرآن مسیحای مرا نشنیده‌ست

زیر این گنبد دوار کسی از دو لبش
جز صدای سخن عشق، صدا نشنیده‌ست

طعنه و زخم‌زبان، هر چه هم از هر که شنید
ولی از او احدی غیر دعا نشنیده‌ست

دو سه باری همهٔ زندگی‌اش را بخشید
درِ این خانه کسی چون و چرا نشنیده‌ست

«ندهد فرصت گفتار به محتاج، کریم
گوش این طایفه آواز گدا نشنیده‌ست»*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ    
* مصرع‌هایی که در گیومه قرار دارند، از صائب تبریزی است.

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۸
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۴ ق.ظ

آسمان هفتم

چشم‌هایش پر از تبسم بود
چشم نه آسمان هفتم بود

آسمان نه، شکوه این خلقت
در طلوع نگاه او گم بود

جبرئیل نگاه او هر شب
با خداوند در تکلم بود

تا سحر گونه‌های نمناکش
روی سجاده در تیمم بود

نیمه‌شب‌ها کنار اشک یتیم
دل دریا پر از تلاطم بود

نان جو خورد و سفرهٔ دستش
وقت اطعام دشت گندم بود

این غزل بی‌قرار آن مردی‌ست
که دلش بی‌قرار مردم بود

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۴
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۳ ق.ظ

والفجر...

پیچیده سحرگاه عجب عطر نجیبی
رد می‌شود از کوچهٔ غم مرد غریبی

از وسعت دستان کریمش چه بگویم
وقتی همه دارند از این سفره نصیبی

هم آن‌که دعایش همه نفرین به علی بود
هم این‌که به مولای خودش عشق عجیبی...

منظومهٔ انصاف و وفا را نسروده‌ست
جانبخش‌تر از جود علی هیچ ادیبی

سی سال گذشته‌ست، علی چشم به راه است
در عمق نگاهش نه قراری نه شکیبی

او می‌رود و نالهٔ دیوار بلند است
مانده‌ست دری دست به دامان طبیبی
::
والشمس! شده غرق به خون چهرهٔ‌ خورشید
والفجر! رسیده‌ست حبیبی به حبیبی

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۳
یوسف رحیمی
شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۴۲ ب.ظ

قصهٔ فردا

مرگ خود را اگر این گونه تمنا دارد
سالیانی‌ست که در دل غم زهرا دارد

روضهٔ فاطمه یک روضهٔ معمولی نیست
شرح دوران غریبی‌ست که مولا دارد

شرح قومی‌ست که در موعد یاری امام
جای لبیک، فقط شاید و اما دارد

قصهٔ‌ مردم بیعت‌شکن است این روضه
خون اگر گریه کند چشم زمان، جا دارد

استخوان در گلوی صبر بماند سی سال؟
آه با چاه خدایا! چه سخن‌ها دارد

بعد یک عمر غم خانه‌نشینی، حالا
غم بدعهدی دنیا طلبان را دارد

این یکی در طلب بردن بیت المال است
آن یکی منصب شاهانه تقاضا دارد

آن طرف لشکر کفر است به پا خاسته است
این طرف فتنهٔ جهل است که غوغا دارد

بی‌وفایی کمر کوه وفا را خم کرد
داغ‌ها بر جگر از مردم دنیا دارد

می‌رود با غم سی سال غریبی اما
جگری شعله‌ور از قصهٔ‌ فردا دارد

آه کوفه‌ست، ‌همان کوفه ولی این دفعه
نیزه‌ای در وسط شهر تماشا دارد

۰ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۴۲
یوسف رحیمی