کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...

۲۳ مطلب با موضوع «قالب‌ها :: غزل» ثبت شده است

شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۱ ق.ظ

خانه‌ی دوست کجا بود؟

بهترین فصل دعا بود نمی‌دانستم

مرغ آمین* همه جا بود نمی‌دانستم

 

یا کریم دل من سی شب و سی روز تمام

در قفس بود و رها بود نمی‌دانستم

 

«ندهد فرصت گفتار به محتاج، کریم»

لطف، بی‌چون و چرا بود نمی‌دانستم

 

عابر کوچه دلتنگی و حیرت بودیم

خانه‌ی دوست کجا بود؟ نمی‌دانستم

 

و خدا را به علی! باز قسم خواهم داد

صحبت از عشق خدا بود نمی‌دانستم

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* قدیمی‌ها هنگامی که دعای کسی زود اجابت می‌شد،

می‌گفتند انگار وقتی دعا می‌کـرد مرغ آمیـن بالای سـرش

نشسته بود.


۰ نظر ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۱
یوسف رحیمی
شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۵۶ ق.ظ

یادت می‌آید موقع رفتن چه گفتی؟

حس می‌کنم هرشب حضورت را کنارم

وقتی به روی خاک تو سر می‌گذارم

 

بگذار دستت را به روی شانه‌ام باز

از دست رفته بعد تو صبرم، قرارم!

 

قرآن که می‌خوانم تو هم می‌خوانی انگار

کوثر بخوان تا رود رود اینجا ببارم

 

وقتی نگاهت از رهایی حرف می‌زد

احساس می‌کردم تو را دیگر ندارم

 

یادت می‌آید موقع رفتن چه گفتی؟

جان عزیزت روز و شب چشم‌انتظارم

 

سر می‌گذارم روی خاکت باز امشب

ای کاش سر از خاک دیگر برندارم

۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۵۶
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۳ ب.ظ

تو حاضری! منم که گرفتار غیبتم!

این روزها که می‌گذرد، غرق حسرتم

مثل قنوت‌های بدون اجابتم!

 

بسته‌ست چشم‌های مرا غفلت گناه

تو حاضری! منم که گرفتار غیبتم!

 

یک گام هم به سوی شما برنداشتم

صد مرحبا به این همه عرض ارادتم!

 

هر روز عصر، پرسه زدن در «ولیِّ عصر»...

«والعصر» لحظه لحظه فقط در خسارتم

 

خالی‌ست دست من، به چه رویی بخوانمت؟

دل خوش کنم به چه؟ به گناهم؟ به طاعتم؟

 

من هر چه دارم از تو، از این دوستیِ توست

خیری ندیده‌ای تو ولی از رفاقتم

 

بگذر ز رو سیاهی من، أیها العزیز!

حالا که سویت آمده‌ام غرق حاجتم

 

بگذار با نگاه تو مانند حُرّ شوم

با گوشه‌چشم خود بِرَهان از اسارتم

 

آن روز می‌رسد که فدایی تو شوم؟

من بی‌قرار لحظه ناب شهادتم

۰ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۳
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۰ ق.ظ

شیعه‌ی زخم‌های مولا باش!

دل من! در هوای مولا باش
یار بی‌ادعای مولا باش

گر نشد یاورش شوی همه عمر
گاه گاهی برای مولا باش

به گدایی تو هر کجا رفتی
یک سحر هم گدای مولا باش

دست من! دست‌گیر مردم باش
پینه‌ی دست‌های مولا باش

پهن کن سفره‌ای برای یتیم
مستمند دعای مولا باش

پا به پایش اگر نشد بروی
لاأقل ردپای مولا باش

جان من! تا که در بدن هستی
باش اما فدای مولا باش

بندگی کن به راه و رسم علی
عبد! عبد خدای مولا باش

ای نَفَس! می‌روی به سینه برو
چون برآیی صدای مولا باش

از یمن، از دمشق و غزه بگو
شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

خار در چشم‌های مولا بود
چشم من! در عزای مولا باش...

۰ نظر ۱۸ تیر ۹۴ ، ۰۹:۰۰
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۰ ق.ظ

ای کاش در دنیا فقط یک رهگذر بودم...

عمری گذشت و کوچه کوچه دربدر بودم
آواره‌ای از بادها آواره‌تر بودم

یک عمر مثل یک غریبه زندگی کردم
از بس‌که از حال دل خود بی‌خبر بودم

هر شب من و دلواپسی، هر شب من و حسرت
تا صبح در تنهایی خود غوطه‌ور بودم

دل بستم این دلبستگی بیچاره‌ام کرده
ای کاش در دنیا فقط یک رهگذر بودم

از دست دنیا این همه بازی نمی‌خوردم
آری! اگر در فکر دنیای دگر بودم

ناگاه وقت رفتن است و آه دلتنگم
ای کاش گاهی هم به یاد این سفر بودم

چشم انتظاری ماند و من، تا آخر این راه
یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...

۰ نظر ۱۱ تیر ۹۴ ، ۰۹:۰۰
یوسف رحیمی
يكشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۵۸ ق.ظ

این خاک ندیده‌ست به خود بعد تو باران...

از زلف پریشان تو دارم گله چندان
از زلف پریشان تو از زلف پریشان

زلفت گره انداخته در کار دلم سخت
ای دوست مرا از سر خود وا مکن آسان

پنهان نکند راز مرا پرده‌ی اشکم
عمری‌ست که دل باخته‌ام، از تو چه پنهان

از عشق تو در آتشم، از آتش عشقت
حیرانم و حیرانم و حیرانم و حیران

یک شهر شود در پی‌ات آواره‌ی صحرا
کافی‌ست که من سر بگذارم به بیابان

هر لاله گرفته‌ست قنوت آمدنت را
این خاک ندیده‌ست به خود بعد تو باران

بازآی که در مقدم تو جان بفشانم
من زنده از آنم که به عشق تو دهم جان

۰ نظر ۱۰ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۵۸
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۱۶ ق.ظ

این در سوخته تا حشر گواهِ من و توست

عالمی سوخته از آتش آهِ من و توست

این در سوخته تا حشر گواهِ من و توست

 

غربتم را همه دیدند و تماشا کردند

بی‌پناهی فقط انگار پناهِ من و توست

           

کوچه آن روز پر از دیده‌ی نامحرم بود

همه‌ی روضه نهان بین نگاهِ من و توست

 

صورت نیلی تو از نفس انداخت مرا

گرچه زهرای من این اول راهِ من و توست

 

آه از این شعله که خاموش نگردد دیگر

آه از آن روز که بر نی سر ماهِ من و توست

۰ نظر ۱۹ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۱۶
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۳، ۰۸:۵۴ ق.ظ

می خواستم از ماتم دل با تو بگویم...

وقت است که از چهره ی خود پرده گشایی

«تا با تو بگویم غم شب های جدایی»

 

اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران

«چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»

 

«من در قفس بال و پر خویش اسیرم»

ای کاش تو یکبار به بالین من آیی

 

در بنده نوازی و بزرگی تو شک نیست

من خوب نیاموختم آداب گدایی

 

عمری ست که ما منتظر آمدنت، نه

تو منتظر لحظه ی برگشتن مایی

 

می خواستم از ماتم دل با تو بگویم

از یاد رود ماتم و دل چون تو بیایی

 

امشب شده ای زائر آن تربت پنهان؟

یا زائر دلسوخته ی کرب و بلایی

 

ای پرسشِ بی پاسخِ هر جمعه ی عشّاق

آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایی؟

۰ نظر ۰۸ آبان ۹۳ ، ۰۸:۵۴
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۳۵ ب.ظ

آقا بیا که روضه رسیده به قتلگاه

سر می شود زمانه ولی بی تو غرق آه
جان مرا رسانده به لب بغض گاه گاه
 
سر رفته انتظار کسی که به یاد تو
می دوخت چشم حسرت خود را به سوی ماه
 
تو حاضری و ما همه در بند غیبتیم
یعنی نجاتمان بده از این شب سیاه
 
آقا علاج رو سِیَهی چیست غیر اشک؟
حالا به سوی روضه ات آورده ام پناه
 
ای ملجأ همیشه ی ابن سَبیل ها
جا مانده ام شبیه یتیمی میان راه
 
یک دم بیا به خیمه ی ما، جان مادرت!
آتش بزن دل همه را با شرار آه
 
باید شوی تسلی آن قلب مضطرب
آقا بیا که روضه رسیده به قتلگاه
 
یک جسم نیمه و جان و دوصد نیزه و سنان
یک لشکر حرامی و سردار بی سپاه
 
ناگه رسید زینب کبری فراز تل
فریاد زد ز سوزجگر وا محمداه
 
«این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
این صید دست و پا زده در خون حسین توست»

۰ نظر ۲۲ آبان ۹۲ ، ۱۹:۳۵
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۴۷ ق.ظ

هر که از خود گذرد در سفر کرب و بلاست

چشم من محفل اشک و غم و اندوه و عزاست

در حسینیه ی دل ، هیئت عشق تو به پاست

 

مَحرَم روضه ی تو مُحرِم بیت الله است

تا ابد پرچم سرخ حرمت قبله نماست

 

در شکوه و شرف و مرتبه و منزلتت

جز خدایی به خدا هر چه بگوئیم رواست

 

همه ی هستی خود را به میان آوردی

بی سبب نیست بهای تو و خون تو خداست

 

«کشتگان غم تو زنده ی جاویدانند»

بی گمان فانی عشق تو شدن عین بقاست

 

دل بریدن، پر ِ پرواز حسینیّون است

هر که از خود گذرد در سفر کرب و بلاست

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۲ ، ۱۱:۴۷
یوسف رحیمی