کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...

۹ مطلب با موضوع «قالب‌ها :: چارپاره» ثبت شده است

دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۳ ق.ظ

خورشید در تنور

ماجرا هر چه بود پایان یافت
هر کسی بود عازم کویش
زنی انگار چشم در راه است
از سفر، چه می‌آورد شویش
 
لحظه‌ها بی‌قرار و دلواپس
غصه‌هایش بدون حد می‌شد
مرد او از سفر نیامده بود
شب هم از نیمه داشت رد می‌شد
 
آسمان تار و تیره و خونبار
آه آن شب نبود معمولی
نیمهٔ شب پرید زن از خواب
آمده بود از سفر خولی
 
گفت خولی بگو چه آوردی
که چنین غرق تاب و تب شده‌ام
چیست سوغات تو که این‌گونه
دل‌پریشان و جان‌به‌لب شده‌ام
 
گفت هر چند تحفهٔ خولی
زر و سیم و طلا و درهم نیست
ولی این بار گنجی آوردم
که نظیرش به هر دو عالم نیست
 
چیزی از ماجرا نمی‌دانست
چشمش اما اسیر شیون بود
متحیر شد و سراسیمه
دید آخر تنور روشن بود
 
رفت با واهمه به سمت تنور
به سر و سینه زد نشست و گریست
ناگهان دید صحنه‌ای خونبار
آه این سر، سر بریدهٔ کیست؟
 
به سر او مگر چه آمده است
شده این گونه غرق خون، پرپر
بر لبش آیه‌های قرآن است
می‌دهد عطر زمزم و کوثر
 
سر او را گرفت بر دامن
خاک و خون پاک کرد از رویش
گفت بیچاره مادرت، اما
ناگهان حس نمود پهلویش ـ
 
ـ بانویی قد خمیده، آشفته
که گرفته‌ست دست بر پهلو
ضجه که می‌زند همه عالم
روضه‌خوان می‌شود ز شیون او *
 
گفت بانو تو کیستی که غمت
قاتل این دلِ پر از محن است
گفت من دختر پیمبرم و
این سر غرق خون، حسین من است
 
با دو چشم ترش روایت کرد
یک جهان درد و داغ و ماتم را
گفت از نیزه‌ها که بوسیدند
بوسه‌گاه نبی اکرم را
 
گفت از خیمه‌های آل الله
گفت از ماجرای غارت‌ها
گفت با چشم‌های خونبارش
از شروع همه مصیبت‌ها:
 
آتشی که گرفت راه حرم
پیش از این در مدینه برپا شد
پشت در که شکست بازویم
پای دشمن به خیمه‌ها وا شد
 
 
گفت غصه اگر چه بی‌پایان
ولی این قصه انتها دارد
می رسد وارثی به خون‌خواهی
خونِ مظلوم خونبها دارد


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* همسر خولی، از محبین اهل بیت پیامبر صلوات‌الله‌علیه‌وآله بود و گویا در اینجا چشم بصیرت او بینا می‌شود و این حقایق را مشاهده می‌کند.
 این ماجرا با اختلاف روایت‌هایی، در منابع و مقاتل مختلفی از جمله: مقتل ابی مخنف، ص168؛ مقتل الحسین علیه‌السلام، ص392، بحارالانوار، ج45، ص125 و 177؛ الدمعة‌الساکبة، ج5، ص52 و 384؛ تاریخ طبری، ج5، ص445؛ و روضة الشهدا، ص361، آمده است. (به نقل از: خورشید بر فراز نیزه‌ها، نوشته سید محی الدین موسوی).
البته بعضی از گفت‌وگوهایی که در این شعر آمده است از باب زبانحال است.

۰ نظر ۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۳
یوسف رحیمی

خبر آورده‌اند از مکهقربانیان منا

خبری داغ، داغ و طاقت‌سوز

خبر آورده‌اند از مکه

که منا، کربلا شده امروز

 

خبر آورده‌اند از مکه

راه را بسته‌اند بر مردم

خائنان سقیفه‌ی نیرنگ

وارثان قبیله‌ی هیزم

 

لحظه‌ای دل نمی‌شود فارغ

از غم این جنایت خونبار

پشت این پرده باز مشهود است

دست‌های پلید استکبار

 

دست آنان که در جهان امروز

به زَر و زور خویش می‌نازند

در یمن، غزّه، در دمشق و عراق

هردم از کُشته، پُشته می‌سازند

 

خونِ مظلوم سخت دامن‌گیر...

خونِ مظلوم خون‌بها دارد

می‌رسد فاتحی که در درستش

پرچم سرخ کربلا دارد

 

خبر از سمت مکه می‌آید

خبری داغ، داغ و طاقت‌سوز

می‌رسد ذوالفقار خون‌خواهی

می‌رسد روز مرگتان آن روز

 

ای رژیم خبیث کودک‌ کُش!

عمر نحس تو رو به اتمام است

کوری چشم هر چه وهّابی

صبح فردا به نام اسلام است

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۰:۰۸
یوسف رحیمی
يكشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۲۸ ق.ظ

تو شهید ولایتی بانو!

 آمدی و بهشت را با خود

به دل این کویر آوردی

کوثرانه قدم زدی در شهر

خیرهای کثیر آوردی

 

آمدی و مشام هر کوچه

پر شده از شمیم احساست

یادگاری مادرت زهراست

عطر نام تو، نفحه‌ی یاست

 

به لب مردمان غمدیده

با حضورت تبسم آوردی

آمدی با فرشتگان از راه

آسمان را سوی قم آوردی

 

با تو بوی بهشت پیچیده

دم به دم در فضای بیت النور

آسمان آمده به پابوسی

آمده تا حرای بیت النور

 

حرف رفتن که می‌زنی ناگاه

دل قم کوچه کوچه می‌گیرد

یا کریمی که دل به تو بسته

از فراق تو آه می‌میرد

 

خاطر آسمانی ات انگار

گاه گاهی غبار غم دارد

بغض های شکسته‌ی ناگاه

چشم هایی که دم به دم دارد ...

 

شعله‌ی آه و ... قلب بی تابت

در تب اشتیاق می‌سوزد

باز هم قصه‌ی جدایی ها

جگرت از فراق می‌سوزد

 

چشم هایت دو چشمه کوثر شد

یاد داری وداع آخر را

دل خواهر چگونه تاب آورد

حسرت دیدن برادر را

 

زینب حضرت رضایی و

چشمهایی پر از شفق داری

دیدن غربت «ولی» سخت است

بانوی بی قرار حق داری

 

آمدی از مدینه تا ایران

برسانی چنین پیامت را

که تحمل نمی توانی کرد

لحظه ای غربت امامت را

 

سیره‌ی ناب فاطمی این است

راه را بر همه نشان دادی

تو شهید ولایتی بانو

در هوای امام جان دادی

 

سیره ی ناب فاطمی این است

مادری پا به پای مولایش

روز دلگیر بی طرفداری

آمد و شد فدای مولایش

 

گرچه با قامت شکسته ولی

آمد و یک تنه قیامت کرد

تا رمق داشت ماند و جانانه

از امام خودش حمایت کرد

 

در دل کوچه ها ز پا افتاد

تا که این راه ماند پا بر جا

او غریبانه رفت تا باشد

روضه خوان غریبیِ مولا

 

تربتش بی نشانه است اما

می رسد عطر و نفحه ی یاسش

از کنار ضریح بانویی

که شد آئینه دار احساسش

 

به هوای زیارتش هر بار

آمدم دلشکسته تا اینجا

گفته ام رو به صحن آئینه:

السلامُ علیکِ یا زهرا

۰ نظر ۲۰ بهمن ۹۲ ، ۰۹:۲۸
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۱۹ ق.ظ

صحیفهٔ باران

آسمان را به خاک می‌آری
با همان جذبه‌های عرفانی
ولی از یاد می‌بری خود را
دم‌به‌دم در شکوه ربانی

با خودت یک سحر ببر ما را
تا تجلی روشن ذاتت
دل ما را تو آسمانی کن
با پر و بالی از مناجاتت

تربت کربلاست تسبیحت
همدم ندبه‌هات سجاده
بی‌قرار است گریه‌هایت را
که بیفتد به پات سجاده

غربتت را کسی نمی‌فهمد
چشم‌هایت چقدر پُر ابر است
آیه آیه صحیفه‌ات ماتم
جبرئیل نگاه تو صبر است

شده این خاک گریه‌پوش آقا
مثل چشمت صحیفهٔ باران
صبح تا شب، شکسته می‌گویی
السلام علیک یا عطشان

غم به قلبت دخیل می‌بندد
چشم‌های تو با خوشی قهر است
تشنگی بر لبان تو جاری
آب دیگر برای تو زهر است

کربلا در نگاه تو جاری
روضه می‌خواند چشم تو سی‌سال
دل تو هروله‌کنان، یک عمر
علقمه، خیمه‌گاه، تل، گودال

پردهٔ خیمه‌ها که بالا رفت
کربلا در برابرت می‌سوخت
ناگهان روی نیزه‌ها دیدی
سر خورشید پرپرت می‌سوخت

در دل قتلگاه می‌دیدی
لحظه لحظه غروب زینب را
چه به روز دل تو آوردند؟
«وَ أنَا بنُ مَن قُتِلَ صَبراً»...


جز تو و عمهٔ پریشانت
کوفه و شام را که می‌فهمد
طعنه‌های کبودِ سلسله و
سنگ و دشنام را که می‌فهمد

دست بسته به سوی شهر بلا
خاندان رسول را بردند
به روی ناقه‌های بی‌محمل
دختران بتول را بردند

یادگار کبود سلسله‌ها
به روی مصحف تنت مانده
مرهمی از شرار خاکستر
به روی زخم گردنت مانده

سنگ‌های بدون پروایی
محو لب‌های پاک قاری بود
از لب آیه آیهٔ قرآن
روی نی خون تازه جاری بود

با شکوه نجیب قافله‌ات
کینه‌های بنی‌امیه چه کرد
در خرابه نشسته‌ای از پا
با دلت ماتم رقیه چه کرد

بی‌کسی‌های عمه‌ات زینب
غصه‌های رباب پیرت کرد
داغِ زخم زبان و هلهله‌ها
بزم شوم شراب پیرت کرد...


کربلا را به کوفه آوردی
با شکوه پیمبرانهٔ خود
لرزه انداختی به جان ستم
با بیانات حیدرانهٔ خود

چه حقیر است در برابر تو
قد علم کردن سیاهی‌ها
تو ولی از تبار خورشیدی
شام را در می‌آوری از پا

با دعاهای روشنت آخر
شهر پُر از کمیل خواهد شد
کاخ ظلمت به باد خواهد رفت
اشک‌های تو سیل خواهد شد

از همه سو برای خون‌خواهی
در خروشند باز بیرق‌ها
راوی زخم‌های پنهانِ
دل مجروح تو فرزدق‌ها


۰ نظر ۱۸ آذر ۹۲ ، ۱۱:۱۹
یوسف رحیمی
شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۲، ۱۱:۲۴ ق.ظ

همه عمر تو محرم بود

امشب از آسمان چشمانت

دسته دسته ستاره می چینم

در غزل گریه‌ی زلالت آه

سرخی چارپاره می بینم

 

زخمهای دل غریبت را

مرهم و التیام آوردم

باز از محضر رسول الله

به حضورت سلام آوردم

 

در شب تار تیره فهمی ها

روشنی را دوباره آوردی

آسمان را کسی نمی فهمید

تا که با خود ستاره آوردی

 

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۲ ، ۱۱:۲۴
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۱، ۰۸:۰۰ ق.ظ

روز جمعه به وقت دلتنگی...

در نگاهت غروب دلتنگی

آسمانی پر از شفق داری

گرد پیری نشسته بر رویت

ای جوان غریب حق داری

 

همدم لحظه های تنهایی

می شود اشکهای پنهانی

تب محراب و بغض سجاده

تا سحر سجده های بارانی

 

خاطری خسته و پریشان از

شهر دلگیر سایه ها داری

ماه غربت نشین سامرّا

در دل خود گلایه ها داری

 

هر دوشنبه غبار دلتنگی

کوچه کوچه دیار دلتنگی

قاصدکها خبر می آوردند

از تو و روزگار دلتنگی

 

ابرها را به گریه می آورد

ندبه هایی که در قنوتت بود

بگو آقا بگو کدام اندوه

راز تنهایی و سکوتت بود

 

نقشه ی شوم قتل آئینه

برکات جدید این شهر است

زخمهایی که بر جگر داری

از کرامات تازه ی زهر، است

 

تشنگی، تشنه ی لبانت بود

سرخ آمد ترک ترک گل کرد

داغ قلب پر از شراره ی‌ تو

راز یک زخم مشترک گل کرد

 

خوب شد قدری آب آوردند

تشنه لب جان ندادی آقا جان

حجره ات کربلا شده دیگر

السلام علیک یا عطشان

 

روز جمعه به وقت دلتنگی

می روی از دیار غم اما

صبح یک جمعه می رسد از راه

وارث سرخی شقایقها

1388

۰ نظر ۲۸ دی ۹۱ ، ۰۸:۰۰
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۱، ۰۸:۲۱ ق.ظ

آسمان کوچ کرده از این شهر

سوی کوفه میا که پیچیده

بوی غربت میان هر کوچه

باز تکرار بی وفائی هاست

باز دستان بسته در کوچه

 

حسّ دلتنگی قفس دارد

آسمان کوچ کرده از این شهر

عشق و احساس و عزت و غیرت

هم زمان کوچ کرده از این شهر

 

این قبیله چقدر بی دردند

بی حیائی ست خصلت کوفه

مشک‌ها طعم تشنگی دارد

و سراب است بیعت کوفه

 

۰ نظر ۰۳ آبان ۹۱ ، ۰۸:۲۱
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۰، ۱۱:۰۲ ق.ظ

شب جمعه کنار شش گوشه

شب جمعه کنار شش‌گوشه
دل من حالت عجیبی داشت
می‌شنیدم صدای قلبم را
چشم من حس بی‌شکیبی داشت

حرمش از ملائکه پر بود
انبیا در طواف شش‌گوشه
و ثواب هزار حج را داشت
به خدا هر طواف شش‌گوشه

شب جمعه ضریح اطهر او
غرق نور حضور فاطمه بود
به خودم آمدم و فهمیدم
بر لبم این نوا و زمزمه بود:

«شب‌های جمعه فاطمه، با اضطراب و واهمه
آید به دشت کربلا، گردد به دور خیمه‌ها
گوید حسین من چه شد، نور دو عین من چه شد...»

سمت پایین پا که می‌رفتم
ناگهان چشم‌های من تر شد
آنقدر اشک ریخت تا آخر
روضه‌خوان علی اکبر شد

یک به یک گفت روضه‌ها را تا
پای شش‌گوشه از نفس افتاد
آه گویا کنار پیکر او
حضرت عشق ناله سر می‌داد:

«جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید ...»

از نگاه پر از تلاطم من
زمزم عشق و اشک جاری شد
آه از خیمه تا کنار فرات
عطش و داغ مشک جاری شد

خنکای شریعه هم می‌خواند
دم به دم از غریبی سقا
هم‌نفس با صدای موج فرات
مادری دم گرفته بود آنجا:

«سقای دشت کربلا اباالفضل
دستش شده از تن جدا اباالفضل ... »

آن طرف‌تر نگاه می‌کردم
شِکوِه و اشک، ناله و گله را
می‌شنیدم کنار غربت تلّ
دم به دم ضجه‌های سلسله را

ناگهان در حوالی گودال
محفل گریه‌های زینب شد
زینب آمد کنار شش‌گوشه
کربلا کربلای زینب شد

رفت قلبم کنار بالا سر
آه انگار سر به پیکر نیست
همهٔ کائنات می‌لرزند
گوش کن این صدای خواهر نیست؟

«این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست
این صید دست و پا زده در خون حسین توست...»

بانگ ندبه مرا به خود آورد
صبح جمعه رسیده بود از راه
دل من داشت «العجل» می‌خواند
در کنار ضریح ثارالله

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۰ ، ۱۱:۰۲
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۰، ۱۱:۱۶ ق.ظ

با تو این سرزمین گلستان شد

تقدیم به حضرت علی بن محمد باقر علیهما السلام

امام زاده با کرامت مشهد اردهال

 

بی کران کرامت است اینجا

این حرم آستان اعجاز است

از حریم بهشتی ات هر دم

به سوی آسمان دری باز است

 

در جنان است هر کسی باشد

زائر صحن و مرقدت آقا

می شود غرق نور احسانت

آستان‌بوس مشهدت آقا

 

دست خالی نمی رود هرگز

هر کسی آمده به این درگاه

آستان‌بوسی ات برابر با

سر نهادن به قبر ثارالله

 

ای جگرگوشه‌ی رسول الله

جان شیرین حضرت باقر

آیه های مقدس طاها

یاس و یاسین حضرت باقر

 

۰ نظر ۰۹ خرداد ۹۰ ، ۱۱:۱۶
یوسف رحیمی