کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر انتظار» ثبت شده است

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۷ ق.ظ

عزیزان موسم یاری‌ست یاری!

غروب و بی‌قراری داد و بیداد

غم و چشم انتظاری داد و بیداد

منم سرگرم دنیای خود اما

تو یک یاور نداری داد و بیداد

 

اسیرم من اسیر این تنِ خود

گرفتارم گرفتار منِ خود

تویی تنهاترین تنهای عالم

وَ من شرمنده ام از بودن خود

 

چه می‌شد لحظه ای یار تو بودم

دمی یار وفادار تو بودم

از این شرمندگی می‌مردم ای کاش

تمام عمر سربار تو بودم

 

اگر بی‌روح اگر سردیم، آقا

اگر چه سخت بی‌دردیم، آقا

تویی چشم انتظار ما که یک روز

از این بیراهه برگردیم آقا

 

تو را یاری نکردم، وای بر من

وفاداری نکردم، وای بر من

برای قلب پر درد تو آقا

چرا کاری نکردم، وای بر من

 

نمی‌خواهم دلی که همدمت نیست

هنوز آن‌گونه دلخون از غمت نیست

پس از یک عمر اشک و آه و ندبه

چرا آخر دل من مَحرَمت نیست

 

دگر کافی ست اشک و آه و زاری

گذشته کار از چشم انتظاری

عزیز فاطمه تنهاست تنها!

عزیزان موسم یاری‌ست یاری!


+ این خاک تشنه بی‌تو به باران نمی‌رسد...

 

امروز روز آغاز امامت حضرت ولی‌عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است، غدیر ثانی، روز بیعت دوباره. نمی‌دانم باید شاد بود یا غمگین. شاد باشیم از این عید فرخنده یا غمگین از هزار و یک غمی که بر دل سنگینی می‌کند.

چند روزی بیشتر از کشتار وحشیانه شیعیان نیجریه نمی‌گذرد. اینقدر در جای جای دنیا این جنایت‌ها را تکرار کرده‌اند که این اتفاقات عادی جلوه کند. یک روز غزه، یک روز یمن، یک روز منا، یک روز سوریه، عراق، سومالی، بحرین، پاکستان، افغانستان... چقدر مظلوم‌کشی!

دل آدم به درد می‌آید. حال و روز ما با اطلاع ناقص و فهم قاصرمان این است. کافی‌ست لحظه‌ای تصور کنیم حال حضرت را... «غم‌های بی‌کران دلم می‌رود ز یاد / وقتی دمی به غربت تو فکر می‌کنم».

اما این وسط تکلیف ما چیست؟ آیا می‌توانیم به داد این مردم مظلوم برسیم؟ آیا غیر از ظهور حضرت پایانی بر این ظلم‌ها و جنایت‌ها وجود دارد؟ راستی جای ما کجاست؟ چقدر برای ظهور قدم برداشته‌ایم؟ چقدر امام عصر خود را یاری کرده‌ایم؟

اصلا اگر بخواهیم حضرت را یاری کنیم، باید چه کنیم؟ باید چه قدمی برداریم که در نزدیک شدن نهضت این منجی بشیریت تاثیر داشته باشد؟

رهبر معظم انقلاب (حفظه الله) در یکی از بیانات خود این گره را باز کرده‌اند:

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:

«اَلا وَ اِنَّکُم لا تَقدِرونَ عَلی ذلِک وَ لکِن اَعینونی بِوَرَعٍ وَ اجتِهادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سُدادٍ»(۱)

بعد از آنکه شیوه‌ی زندگی خود را - که در آن مقام والا، با آن همه امکانات، با آن‌چنان زهدی زندگی می‌کند - بیان کرد، فرمود: شما نمی‌توانید مثل من رفتار کنید؛ امّا می‌توانید به من کمک کنید؛ با چه چیزی؟ با ورع خودتان، با پرهیز خودتان از گناه، با اجتهاد و کوشش و تلاش خودتان؛ این‌ها وظیفه‌ی من و شما است. هدف‌ها را برای ما ترسیم کردند، هم هدف‌های فردی و شخصی را، هم هدف‌های اجتماعی و سیاسی و کلّی را. در هدف شخصی، رسیدن به اوج مقام کرامت انسانی هدف والای ما است؛ همه هم وعده داده شده‌اند که بتوانند این پرواز بلند و بی‌حد را انجام بدهند؛ توانایی شما جوان‌ها از ماها هم بیشتر است. این اهداف شخصی است.

اهداف بزرگ اجتماعی، ایجاد حیات طیّبه‌ی اسلامی و جامعه‌ی اسلامی [است‌]؛ جامعه‌ای که افراد خود را فرصت بدهد که بتوانند به‌سوی این هدف حرکت کنند: جامعه‌ی آباد، جامعه‌ی آزاد، جامعه‌ی مستقل، جامعه‌ی دارای اخلاق والا، جامعه‌ی متّحد، یکپارچه، جامعه‌ی متّقی و پرهیزگار؛ این‌ها اهداف جامعه‌ی اسلامی است. دنیایی که مقدّمه‌ی آخرت است، دنیایی که انسان را ناگزیر به بهشت می‌رساند، ایجاد یک چنین دنیایی هدف کلان اجتماعی و سیاسی اسلام است؛ این‌ها را در مقابل ما ترسیم کردند. راه آن چیست؟ چه‌جور می‌شود به این هدف‌ها رسید؟ همین‌طور که فرمود: «اَعینُونی» - فرمایش، فرمایش امیرالمؤمنین (علیه السلام) است - به من کمک کنید؛ یعنی آنچه را که امیرالمؤمنین در زندگی خود و تلاش و جهاد خود، همه را در این راه مصرف کرد، و آن عبارت است از ایجاد چنین دنیایی برای بشریّت در طول تاریخ؛ کمک کنید به من که این هدف انجام بگیرد. چه‌جور «بوَرَعٍ»، با ورع؛ «وَ اجتِهادٍ»، با کوشش، با تلاش، تنبلی ممنوع است، بیکارگی ممنوع است، خسته شدن ممنوع است، مأیوس شدن ممنوع است. این حرکت عظیم وقتی انجام بگیرد، آن‌وقت شما دل مبارک فاطمه‌ی زهرا (سلام‌الله علیها) را شاد می‌کنید، دل امیرالمؤمنین (علیه السلام) را شاد می‌کنند؛ چون آن‌ها برای همین هدف آن همه تلاش کردند، آن همه مجاهدت به‌خرج دادند. (2)

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. نهج‌البلاغه، نامه‌ی ۴۵

2. بیانات رهبر انقلاب در دیدار با مداحان اهل‌بیت(علیه السلام) 31 فروردین 1393

۰ نظر ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۰:۱۷
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۳ ب.ظ

تو حاضری! منم که گرفتار غیبتم!

این روزها که می‌گذرد، غرق حسرتم

مثل قنوت‌های بدون اجابتم!

 

بسته‌ست چشم‌های مرا غفلت گناه

تو حاضری! منم که گرفتار غیبتم!

 

یک گام هم به سوی شما برنداشتم

صد مرحبا به این همه عرض ارادتم!

 

هر روز عصر، پرسه زدن در «ولیِّ عصر»...

«والعصر» لحظه لحظه فقط در خسارتم

 

خالی‌ست دست من، به چه رویی بخوانمت؟

دل خوش کنم به چه؟ به گناهم؟ به طاعتم؟

 

من هر چه دارم از تو، از این دوستیِ توست

خیری ندیده‌ای تو ولی از رفاقتم

 

بگذر ز رو سیاهی من، أیها العزیز!

حالا که سویت آمده‌ام غرق حاجتم

 

بگذار با نگاه تو مانند حُرّ شوم

با گوشه‌چشم خود بِرَهان از اسارتم

 

آن روز می‌رسد که فدایی تو شوم؟

من بی‌قرار لحظه ناب شهادتم

۰ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۳
یوسف رحیمی

خبر آورده‌اند از مکهقربانیان منا

خبری داغ، داغ و طاقت‌سوز

خبر آورده‌اند از مکه

که منا، کربلا شده امروز

 

خبر آورده‌اند از مکه

راه را بسته‌اند بر مردم

خائنان سقیفه‌ی نیرنگ

وارثان قبیله‌ی هیزم

 

لحظه‌ای دل نمی‌شود فارغ

از غم این جنایت خونبار

پشت این پرده باز مشهود است

دست‌های پلید استکبار

 

دست آنان که در جهان امروز

به زَر و زور خویش می‌نازند

در یمن، غزّه، در دمشق و عراق

هردم از کُشته، پُشته می‌سازند

 

خونِ مظلوم سخت دامن‌گیر...

خونِ مظلوم خون‌بها دارد

می‌رسد فاتحی که در درستش

پرچم سرخ کربلا دارد

 

خبر از سمت مکه می‌آید

خبری داغ، داغ و طاقت‌سوز

می‌رسد ذوالفقار خون‌خواهی

می‌رسد روز مرگتان آن روز

 

ای رژیم خبیث کودک‌ کُش!

عمر نحس تو رو به اتمام است

کوری چشم هر چه وهّابی

صبح فردا به نام اسلام است

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۰:۰۸
یوسف رحیمی
يكشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۵۸ ق.ظ

این خاک ندیده‌ست به خود بعد تو باران...

از زلف پریشان تو دارم گله چندان
از زلف پریشان تو از زلف پریشان

زلفت گره انداخته در کار دلم سخت
ای دوست مرا از سر خود وا مکن آسان

پنهان نکند راز مرا پرده‌ی اشکم
عمری‌ست که دل باخته‌ام، از تو چه پنهان

از عشق تو در آتشم، از آتش عشقت
حیرانم و حیرانم و حیرانم و حیران

یک شهر شود در پی‌ات آواره‌ی صحرا
کافی‌ست که من سر بگذارم به بیابان

هر لاله گرفته‌ست قنوت آمدنت را
این خاک ندیده‌ست به خود بعد تو باران

بازآی که در مقدم تو جان بفشانم
من زنده از آنم که به عشق تو دهم جان

۰ نظر ۱۰ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۵۸
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۳، ۰۸:۵۴ ق.ظ

می خواستم از ماتم دل با تو بگویم...

وقت است که از چهره ی خود پرده گشایی

«تا با تو بگویم غم شب های جدایی»

 

اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران

«چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»

 

«من در قفس بال و پر خویش اسیرم»

ای کاش تو یکبار به بالین من آیی

 

در بنده نوازی و بزرگی تو شک نیست

من خوب نیاموختم آداب گدایی

 

عمری ست که ما منتظر آمدنت، نه

تو منتظر لحظه ی برگشتن مایی

 

می خواستم از ماتم دل با تو بگویم

از یاد رود ماتم و دل چون تو بیایی

 

امشب شده ای زائر آن تربت پنهان؟

یا زائر دلسوخته ی کرب و بلایی

 

ای پرسشِ بی پاسخِ هر جمعه ی عشّاق

آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایی؟

۰ نظر ۰۸ آبان ۹۳ ، ۰۸:۵۴
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۵۵ ق.ظ

همراه تو مسیح و تو از او مسیح تر

ای آفتاب عشق و عدالت شتاب کن

باز آ قنوت باغچه را مستجاب کن

 

این خاک تشنه بی‌تو به باران نمی‌رسد

باغ خزان زده به بهاران نمی‌رسد

 

خورشیدی و زمین و زمان در مدار توست

مولای من بیا که جهان بی‌قرار توست

 

تنها تو منجی بشر و آدمیتی

اصلاً تویی که فلسفه‌ی خاتمیتی

 

تو سِرّ سجده‌های ملائک بر آدمی

تو رازِ سر به مُهرِ سحرهای عالمی

 

ماتمکده‌ست کعبه‌ی بی‌تو، خلیل عشق

چشمان توست کعبه، بیا ای دلیل عشق

 

با صد هزار جلوه‌ی مشهود می‌رسی

با نغمه‌ی الهی داوود می‌رسی

 

موسی شدی و طور به سویت شتافته‌ست

نیل است که به شوق تو سینه شکافته‌ست

 

سیمای تو ز یوسف مصری ملیح تر

همراه تو مسیح و تو از او مسیح تر

 

آیات حسن و فضل و کمال تو بی‌حد است

خوی و خصال تو همه عین محمد است

 

همراه توست معجزه‌های محمدی

داری به روی شانه عبای محمدی

 

۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۰۹:۵۵
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۰۴ ق.ظ

السلام علیکم یا انصار اباعبدالله الحسین(ع)



ای منتقم خون شهیدان برگرد

از مشرق پر فروغ ایمان برگرد

با سیصد و سیزده مسیحائی دم

با همت و باکری و چمران برگرد

 

 

+ با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

    بیچاره من که ساخته از آب و آتشم‌

۰ نظر ۳۱ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۰۴
یوسف رحیمی