کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...
طبقه بندی موضوعی
شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۱۰ ق.ظ

دو بیتی های بی سر

...

من از معراج و معبر می نویسم

به یاد کربلای پنج هر شب

دو بیتی های بی سر می نویسم

 

به یاد عموی شهیدم، شهید نورالله رحیمی

که در عملیات کربلای پنج در شلمچه به عاشورائیان پیوست.

۰ نظر ۱۷ دی ۹۰ ، ۰۸:۱۰
یوسف رحیمی
شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۵۱ ق.ظ

امشب دلم آشفته‌ی داغ جوانی‌ست

این روزها بوی قفس دارد زمانه

اندوه و غربت می وزد از هر کرانه

 

این روزها دلتنگ دلتنگم شهیدان

کی می رود از خاطر من یاد یاران

 

بعد از شما بال و پرم از دست رفته

تا آسمانها، معبرم از دست رفته

 

بعد از شما هر لحظه بوی غم گرفته

در این غروب بی کسی قلبم گرفته

 

رفتید و ما ماندیم و دلتنگی و هجران

دنیای جور و بی وفائی، رنج دوران

 

رفتید و ما ماندیم و سیل امتحان ها

در این غبار آلودی شک و گمان ها

 

دنیا محل امتحان هایی خطیر است

یک سو سقیفه آن سوی دیگر غدیر است

 

انگار میدان بلا بر پاست هر روز

هنگامه ی کرب و بلا برپاست هر روز

 

باید مسیر حق و باطل را جدا کرد

باید به آقای شهیدان اقتدا کرد

 

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۰ ، ۰۸:۵۱
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۰، ۱۱:۰۲ ق.ظ

شب جمعه کنار شش گوشه

شب جمعه کنار شش‌گوشه
دل من حالت عجیبی داشت
می‌شنیدم صدای قلبم را
چشم من حس بی‌شکیبی داشت

حرمش از ملائکه پر بود
انبیا در طواف شش‌گوشه
و ثواب هزار حج را داشت
به خدا هر طواف شش‌گوشه

شب جمعه ضریح اطهر او
غرق نور حضور فاطمه بود
به خودم آمدم و فهمیدم
بر لبم این نوا و زمزمه بود:

«شب‌های جمعه فاطمه، با اضطراب و واهمه
آید به دشت کربلا، گردد به دور خیمه‌ها
گوید حسین من چه شد، نور دو عین من چه شد...»

سمت پایین پا که می‌رفتم
ناگهان چشم‌های من تر شد
آنقدر اشک ریخت تا آخر
روضه‌خوان علی اکبر شد

یک به یک گفت روضه‌ها را تا
پای شش‌گوشه از نفس افتاد
آه گویا کنار پیکر او
حضرت عشق ناله سر می‌داد:

«جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید ...»

از نگاه پر از تلاطم من
زمزم عشق و اشک جاری شد
آه از خیمه تا کنار فرات
عطش و داغ مشک جاری شد

خنکای شریعه هم می‌خواند
دم به دم از غریبی سقا
هم‌نفس با صدای موج فرات
مادری دم گرفته بود آنجا:

«سقای دشت کربلا اباالفضل
دستش شده از تن جدا اباالفضل ... »

آن طرف‌تر نگاه می‌کردم
شِکوِه و اشک، ناله و گله را
می‌شنیدم کنار غربت تلّ
دم به دم ضجه‌های سلسله را

ناگهان در حوالی گودال
محفل گریه‌های زینب شد
زینب آمد کنار شش‌گوشه
کربلا کربلای زینب شد

رفت قلبم کنار بالا سر
آه انگار سر به پیکر نیست
همهٔ کائنات می‌لرزند
گوش کن این صدای خواهر نیست؟

«این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست
این صید دست و پا زده در خون حسین توست...»

بانگ ندبه مرا به خود آورد
صبح جمعه رسیده بود از راه
دل من داشت «العجل» می‌خواند
در کنار ضریح ثارالله

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۰ ، ۱۱:۰۲
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۸ آذر ۱۳۹۰، ۱۱:۰۸ ق.ظ

شیب الخضیب فاطمه ! من کشته‌ی توام

با نور خود سرشت مرا ناب ناب کن
من را برای نوکری ات انتخاب کن
 
هر چند بد حساب شدم، بی وفا شدم
اما مرا ز گریه کنانت حساب کن
 
من را به حق مادرت ارباب رد مکن
امشب بیا به خاطر زهرا ثواب کن
 
اول به دست خالی من یک نگاه ... آه
درمانده را اگر دلت آمد جواب کن
 
در فتنه خیز غفلت و آفات و ابتلاء
قلبم ز دست می رود آخر، شتاب کن
 
یک گوشه از تجلی خود را نشان بده
یک شب برای عاشق خود فتح باب کن
 
در آتش فراق حریم الهی ات
این قلب بی‌شکیب مرا کم عذاب کن
 
من را ببر به جنت الاحرار کربلا
با مسلم و حبیب و وهب ، هم رکاب کن
 
ما تشنه‌ی بصیرت عباس گونه ایم
در قلب های سینه زنان انقلاب کن
 
شیب الخضیب فاطمه ! من کشته‌ی توام
این چهره را ز خون گلویم خضاب کن

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۰ ، ۱۱:۰۸
یوسف رحیمی
شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۱۹ ب.ظ

صاحب عزای خون خدا صاحب الزمان!

شبهای بی قراری چشمم سحر نشد
دلواپسی و غربت و اندوه سر نشد
آهم کشید شعله ولی بال و پر نشد
اصلاً کسی ز حال دلم با خبر نشد
 
فرموده ای که شرط وصالت صبوری است
وقتی زمان زمانه‌ی هجران و دوری است
 
ای طلعة الرشیده‌ی من أیها العزیز
ای غرة الحمیده‌ی من أیها العزیز
ای نور هر دو دیده‌ی من أیها العزیز
خورشید من سپیده‌ی من أیها العزیز
 
این جمعه هم غروب شد اما نیامدی
ای آخرین سلاله‌ی زهرا نیامدی
 

۰ نظر ۰۵ آذر ۹۰ ، ۱۹:۱۹
یوسف رحیمی
جمعه, ۴ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۵۲ ق.ظ

شبگرد کوفه

آن روز کوفه حال و هوایی غریب داشت

وقتی نگاه ها همه بوی فریب داشت

 

تنها ترین مسافر شبگرد کوفه بود

آن زائری که هر نفسش بوی سیب داشت

 

وقت عبور از صف آهنگران شهر

بر روی لب ترنم أمن یجیب داشت

 

با دیدن سه شعبه و سر نیزه هایشان

دیگر خبر ز روضه‌ی شیب الخضیب داشت

 

مجنون و سر سپرده‌ی مولای خویش بود

یعنی تنش برای جراحت شکیب داشت

 

دارالإماره تشنه‌ی خون شهید بود

آن روز کوفه حال و هوایی غریب داشت

 

پیوست عاقبت سر او با سر امام

در کاروان کرب و بلا هم نصیب داشت

۰ نظر ۰۴ آذر ۹۰ ، ۰۸:۵۲
یوسف رحیمی
شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۰، ۱۱:۲۷ ق.ظ

این روزها غم تو مرا می‌کشد حسین

این روزها غم تو مرا می‌کشد حسین
شب های ماتم تو مرا می‌کشد حسین
 
تا آن دمی که منتقم تو نیامده ست
سرخی پرچم تو مرا می‌کشد حسین
 
از لحظه‌ی ورودیه تا آخرین وداع
هر شب ، محرّم تو مرا می‌کشد حسین
 
هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی
اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین
 
داغ علی اصغر و عباس و اکبرت
غم‌های اعظم تو مرا می‌کشد حسین
 
از قتلگاه تو چه بگویم؟ حکایتِ
انگشت و خاتم تو مرا می‌کشد حسین
 
بر نیزه در مقابل چشمان خواهری
گیسوی درهم تو مرا می‌کشد حسین
 
سالار سر بریده‌ی زینب سرم فدات
هستی فاطمه! پدر و مادرم فدات

۰ نظر ۲۸ آبان ۹۰ ، ۱۱:۲۷
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۰، ۱۱:۳۰ ق.ظ

خورشید علقمه

باید حسین دم بزند از فضائلت
وقتی حسینی است تمام خصائلت

تعبیرهای ما همه محدود و نارساست
در شرح بی‌کرانی اوصاف کاملت

بی‌شک در آن به غیر جمال حسین نیست
آئینه‌ای اگر بگذاری مقابلت

ای کاشف الکروب عزیزان فاطمه
غم می‌بری ز قلب همه با شمایلت

در آستانۀ تو گدایی بهانه است
دلتنگ دیدن تو شده باز سائلت

با زورق شکستۀ دل، سال‌های سال
پهلو گرفته‌ایم حوالی ساحلت

چشم امید عالم و آدم به دست توست
باب الحسین هستی و پرچم به دست توست

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۰ ، ۱۱:۳۰
یوسف رحیمی

من را همیشه خواندی و نشناختم تو را

از غصه ها رهاندی و نشناختم تو را

 

این بنده‌ی اسیر معاصی و نفس را

از درگهت نراندی و نشناختم تو را

 

بی یاد تو گذشت همه عمر من ولی

با من همیشه ماندی و نشناختم تو را

 

بر خوان رحمت و کرم و استجابتت

عمری مرا نشاندی و نشناختم تو را

 

شب های جمعه تو نمک اشک و روضه را

بر جان من چشاندی و نشناختم تو را

 

با رأفت و بزرگی و آقائیت مرا

تا کربلا رساندی و نشناختم تو را

۰ نظر ۱۰ آبان ۹۰ ، ۱۱:۳۶
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۰، ۱۱:۱۶ ق.ظ

با تو این سرزمین گلستان شد

تقدیم به حضرت علی بن محمد باقر (علیهماالسلام)
امام زاده با کرامت مشهد اردهال

بی‌کران کرامت است اینجا
این حرم آستان اعجاز است
از حریم بهشتی‌ات هر دم
به سوی آسمان دری باز است

دست خالی نمی‌روم هرگز
با امیدم آمدم به این درگاه
آستان‌بوس تو شدم، از بس
دارد این صحن، عطر ثارالله

از قدومت بهشت می‌بارد
خاک این خطّه نورباران شد
با تو گل‌ها محمدی شده‌اند
با تو این سرزمین گلستان شد

۰ نظر ۰۹ خرداد ۹۰ ، ۱۱:۱۶
یوسف رحیمی