کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...
طبقه بندی موضوعی

۱۰۳ مطلب با موضوع «اهل‌بیت(ع)» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ب.ظ

تفسیر أعطینا

در ساحل جود خدا باران گرفته
باران نور و رحمت و احسان گرفته

می‌بارد انوار کرم از هر کرانه
شب‌های دلگیر زمین پایان گرفته

از سوی جنت سورۀ یاسین رسیده
خاک مدینه عطر الرّحمان گرفته

داده خدا ماهی به خورشید رئوفش
آرى دعای حضرت جانان گرفته

نسل امامت می‌شود پاینده با او
از برکتش دل‌های شیعه جان گرفته

او می‌رسد جود و سخا معنا بگیرد
در قلب عالم نور و رحمت پا بگیرد

۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۹
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۸ ب.ظ

عبادت عالم

مولا برای از تو سرودن غزل کم است
تلمیح و استعاره ، مجاز و بدل کم است

باید برای مدح تو قرآن ناب خواند
شعر و خطابه، قصه و ضرب المثل کم است

آن لحظه که حلاوت نام تو بر لب است
شیرینی شکر که چه گویم، عسل کم است

باید برای مدح تو از صبح بدر گفت
هیجای نهروان و شکوه جمل کم است

ای دست اقتدار خدا، فارس العرب
اصلا برای شان تو تعبیر «یل» کم است

شد شهره در میان عرب تک‌سواری‌ات
آوازه‌های صاعقۀ ذوالفقاری‌ات

۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۸
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

با تو تکلیف عشق روشن شد

من همان زائری که می‌دانی
بی‌قرار از تب پریشانی

عابر کوچه‌های دلتنگی
خسته از روزهای حیرانی

مردی از خانوادۀ سلمان
عاشقی از تبار ایرانی

تشنۀ یک نگاه دلجویت
تشنۀ آن شراب روحانی

در نگاهم عریضه‌ای دارم
که تو آن را نگفته می‌خوانی

ذره‌ای هستم آفتابم کن
خاک راه ابوترابم کن

۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۲ ب.ظ

زخم سیب

دارد به دل صلابت کوه شکیب را
از لحظه‌ای که بوسه زده زخم سیب را

هر چند دست‌بسته... رقم زد چه با شکوه
در کربلا حماسهٔ أمن یجیب را

با کاروان نیزه چهل منزل آمده
این راه پر فراز بدون نشیب را

کوبید صبح قافله بر طبل روزگار
رسوایی اهالی شام فریب را

با خطبه‌های ناله و اشکش غروب‌ها
تفسیر کرد غربت «شیب الخضیب» را

جانش رسید بر لبش از دست خیزران
طاقت نداشت طعنهٔ تلخ رقیب را
::
می‌ریخت عطر سیب نفس‌های خسته‌اش
در جان باغ، وعدهٔ صبحی قریب را

۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۲
یوسف رحیمی
سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۸ ب.ظ

بعد از سه روز...

غزلی عاشورایی از کتاب حُسنِ یوسف:

بعد از سه روز جسم عزیزش کفن نداشت
یوسف‌ترین شهید خدا پیرهن نداشت

او رفت تا که زنده کند رسم عشق را
از خود گذشته بود، غم ما و من نداشت

آنقدر عاشقانه به معراج رفته بود
آنقدر عاشقانه که سر در بدن نداشت
 
خورشیدِ شعله‌ور شده بر روی نیزه‌ها
کنج تنور رفتن و افروختن نداشت

هر کس شنید غربت او را سؤال کرد
بعد از سه روز جسم عزیزش کفن نداشت؟!

 

۰ نظر ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۸
یوسف رحیمی
يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۶ ق.ظ

یادت می‌آید موقع رفتن چه گفتی؟

حس می‌کنم هرشب حضورت را کنارم

وقتی به روی خاک تو سر می‌گذارم

 

بگذار دستت را به روی شانه‌ام باز

از دست رفته بعد تو صبرم، قرارم!

 

قرآن که می‌خوانم تو هم می‌خوانی انگار

کوثر بخوان تا رود رود اینجا ببارم

 

وقتی نگاهت از رهایی حرف می‌زد

احساس می‌کردم تو را دیگر ندارم

 

یادت می‌آید موقع رفتن چه گفتی؟

جان عزیزت روز و شب چشم‌انتظارم

 

سر می‌گذارم روی خاکت باز امشب

ای کاش سر از خاک دیگر برندارم

۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۶
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۳۶ ب.ظ

هر طرف نشانه‌ای‌ست، از تو ماه بی‌نشان

ای بهشت جاودان، ای ملیکه‌ی جهان

ای گل محمدی، ای بهار بی‌خزان

                  

بضعة النبوتی، حُجَةٌ علی الحُجَج

اسم آسمانی‌ات، سُبحه‌ی فرشتگان

                            

طاهره،‌ مطهره، عالمه، معلمه

وافیه، سماویه، حُرّه، حانیه، حَصان

 

ای حبیبه‌ی خدا، ای عزیز مصطفی

لایق تو کیست کیست؟، جز امیر مؤمنان

 

هم بهشت مصطفی‌ست، آن نگاه غرق مهر

هم بهشت مرتضی‌ست، آن نگاه مهربان

 

وصله‌های چادرت، رشته‌ی نجات خلق

بوریای خانه‌ات، سرپناه آسمان

 

۰ نظر ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۳۶
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۷ ق.ظ

عزیزان موسم یاری‌ست یاری!

غروب و بی‌قراری داد و بیداد

غم و چشم انتظاری داد و بیداد

منم سرگرم دنیای خود اما

تو یک یاور نداری داد و بیداد

 

اسیرم من اسیر این تنِ خود

گرفتارم گرفتار منِ خود

تویی تنهاترین تنهای عالم

وَ من شرمنده ام از بودن خود

 

چه می‌شد لحظه ای یار تو بودم

دمی یار وفادار تو بودم

از این شرمندگی می‌مردم ای کاش

تمام عمر سربار تو بودم

 

اگر بی‌روح اگر سردیم، آقا

اگر چه سخت بی‌دردیم، آقا

تویی چشم انتظار ما که یک روز

از این بیراهه برگردیم آقا

 

تو را یاری نکردم، وای بر من

وفاداری نکردم، وای بر من

برای قلب پر درد تو آقا

چرا کاری نکردم، وای بر من

 

نمی‌خواهم دلی که همدمت نیست

هنوز آن‌گونه دلخون از غمت نیست

پس از یک عمر اشک و آه و ندبه

چرا آخر دل من مَحرَمت نیست

 

دگر کافی ست اشک و آه و زاری

گذشته کار از چشم انتظاری

عزیز فاطمه تنهاست تنها!

عزیزان موسم یاری‌ست یاری!


+ این خاک تشنه بی‌تو به باران نمی‌رسد...

 

امروز روز آغاز امامت حضرت ولی‌عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است، غدیر ثانی، روز بیعت دوباره. نمی‌دانم باید شاد بود یا غمگین. شاد باشیم از این عید فرخنده یا غمگین از هزار و یک غمی که بر دل سنگینی می‌کند.

چند روزی بیشتر از کشتار وحشیانه شیعیان نیجریه نمی‌گذرد. اینقدر در جای جای دنیا این جنایت‌ها را تکرار کرده‌اند که این اتفاقات عادی جلوه کند. یک روز غزه، یک روز یمن، یک روز منا، یک روز سوریه، عراق، سومالی، بحرین، پاکستان، افغانستان... چقدر مظلوم‌کشی!

دل آدم به درد می‌آید. حال و روز ما با اطلاع ناقص و فهم قاصرمان این است. کافی‌ست لحظه‌ای تصور کنیم حال حضرت را... «غم‌های بی‌کران دلم می‌رود ز یاد / وقتی دمی به غربت تو فکر می‌کنم».

اما این وسط تکلیف ما چیست؟ آیا می‌توانیم به داد این مردم مظلوم برسیم؟ آیا غیر از ظهور حضرت پایانی بر این ظلم‌ها و جنایت‌ها وجود دارد؟ راستی جای ما کجاست؟ چقدر برای ظهور قدم برداشته‌ایم؟ چقدر امام عصر خود را یاری کرده‌ایم؟

اصلا اگر بخواهیم حضرت را یاری کنیم، باید چه کنیم؟ باید چه قدمی برداریم که در نزدیک شدن نهضت این منجی بشیریت تاثیر داشته باشد؟

رهبر معظم انقلاب (حفظه الله) در یکی از بیانات خود این گره را باز کرده‌اند:

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:

«اَلا وَ اِنَّکُم لا تَقدِرونَ عَلی ذلِک وَ لکِن اَعینونی بِوَرَعٍ وَ اجتِهادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سُدادٍ»(۱)

بعد از آنکه شیوه‌ی زندگی خود را - که در آن مقام والا، با آن همه امکانات، با آن‌چنان زهدی زندگی می‌کند - بیان کرد، فرمود: شما نمی‌توانید مثل من رفتار کنید؛ امّا می‌توانید به من کمک کنید؛ با چه چیزی؟ با ورع خودتان، با پرهیز خودتان از گناه، با اجتهاد و کوشش و تلاش خودتان؛ این‌ها وظیفه‌ی من و شما است. هدف‌ها را برای ما ترسیم کردند، هم هدف‌های فردی و شخصی را، هم هدف‌های اجتماعی و سیاسی و کلّی را. در هدف شخصی، رسیدن به اوج مقام کرامت انسانی هدف والای ما است؛ همه هم وعده داده شده‌اند که بتوانند این پرواز بلند و بی‌حد را انجام بدهند؛ توانایی شما جوان‌ها از ماها هم بیشتر است. این اهداف شخصی است.

اهداف بزرگ اجتماعی، ایجاد حیات طیّبه‌ی اسلامی و جامعه‌ی اسلامی [است‌]؛ جامعه‌ای که افراد خود را فرصت بدهد که بتوانند به‌سوی این هدف حرکت کنند: جامعه‌ی آباد، جامعه‌ی آزاد، جامعه‌ی مستقل، جامعه‌ی دارای اخلاق والا، جامعه‌ی متّحد، یکپارچه، جامعه‌ی متّقی و پرهیزگار؛ این‌ها اهداف جامعه‌ی اسلامی است. دنیایی که مقدّمه‌ی آخرت است، دنیایی که انسان را ناگزیر به بهشت می‌رساند، ایجاد یک چنین دنیایی هدف کلان اجتماعی و سیاسی اسلام است؛ این‌ها را در مقابل ما ترسیم کردند. راه آن چیست؟ چه‌جور می‌شود به این هدف‌ها رسید؟ همین‌طور که فرمود: «اَعینُونی» - فرمایش، فرمایش امیرالمؤمنین (علیه السلام) است - به من کمک کنید؛ یعنی آنچه را که امیرالمؤمنین در زندگی خود و تلاش و جهاد خود، همه را در این راه مصرف کرد، و آن عبارت است از ایجاد چنین دنیایی برای بشریّت در طول تاریخ؛ کمک کنید به من که این هدف انجام بگیرد. چه‌جور «بوَرَعٍ»، با ورع؛ «وَ اجتِهادٍ»، با کوشش، با تلاش، تنبلی ممنوع است، بیکارگی ممنوع است، خسته شدن ممنوع است، مأیوس شدن ممنوع است. این حرکت عظیم وقتی انجام بگیرد، آن‌وقت شما دل مبارک فاطمه‌ی زهرا (سلام‌الله علیها) را شاد می‌کنید، دل امیرالمؤمنین (علیه السلام) را شاد می‌کنند؛ چون آن‌ها برای همین هدف آن همه تلاش کردند، آن همه مجاهدت به‌خرج دادند. (2)

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. نهج‌البلاغه، نامه‌ی ۴۵

2. بیانات رهبر انقلاب در دیدار با مداحان اهل‌بیت(علیه السلام) 31 فروردین 1393

۰ نظر ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۰:۱۷
یوسف رحیمی
يكشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۱ ق.ظ

حیران حماسه‌ات مسیحا نفسان

وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِیِّ، عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیِّ عَلَیْهِمَاالسَّلَامُ أَنَّهُ قَالَ: عَلَامَاتُ الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ: صَلَاةُ إِحْدَى وَ خَمْسِینَ، وَ زِیَارَةُ الْأَرْبَعِینَ، وَ التَّخَتُّمُ فِی الْیَمِینِ، وَ تَعْفِیرُ الْجَبِینِ، وَ الْجَهْرُ بِـ«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ».

امام حسن عسکری علیه السّلام فرمودند:

«نشانه‌های مؤمن پنج چیز است: نماز پنجاه و یک رکعت (واجب و نافله در طول شبانه روز)؛ زیارت اربعین حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام؛ انگشتر در دست راست نمودن؛ پیشانی بر خاک گذاردن و بلند گفتن بسم‌ الله ‌الرّحمن الرّحیم (در نمازهای جهریّه صبح، مغرب و عشاء)».

بحار الأنوار، المجلسی، ج‏98، ص329؛ المزار الکبیر، محمد بن المشهدی، ص353 (رواه المفید فی مزاره: 61، و ابن قولویه فی الکامل: 325، و الشّیخ فی مصباح المتهجّد: 730، التّهذیب 6: 52، ذکره السّیّد ابن طاووس فی الإقبال 3: 100، مصباح الزّائر: 347، و الکفعمیّ فی مصباحه: 489)

 

در ماتم توست دل اسیر غم توست

از عشق برافراشته‌تر پرچم توست

حیران حماسه‌ات مسیحا نفسان

این شور و شکوه «اربعین» از دم توست

 

+ یک عمر بهانه دست باران دادی

+ روز جمعه به وقت دلتنگی...

۰ نظر ۲۹ آذر ۹۴ ، ۰۸:۲۱
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۳ ق.ظ

خورشید در تنور

ماجرا هر چه بود پایان یافت
هر کسی بود عازم کویش
زنی انگار چشم در راه است...
کی می‌آید از این سفر شویش؟
 
لحظه‌ها بی‌قرار و دلواپس
غصه‌هایش بدون حد می‌شد
مرد او از سفر نیامده بود
شب هم از نیمه داشت رد می‌شد
 
آسمان تار و تیره و خونبار
آه آن شب نبود معمولی
نیمهٔ شب پرید زن از خواب
بازگشته‌ست از سفر خولی
 
گفت خولی بگو چه آوردی
که چنین غرق تاب و تب شده‌ام
چیست سوغات تو که این‌گونه
دل‌پریشان و جان‌به‌لب شده‌ام
 
گفت هر چند تحفهٔ خولی
زر و سیم و طلا و درهم نیست
ولی این بار گنجی آوردم
که نظیرش به هر دو عالم نیست
 
چیزی از ماجرا نمی‌دانست
چشمش اما اسیر شیون بود
متحیر شد و سراسیمه
دید آخر تنور روشن بود
 
رفت با واهمه به سمت تنور
به سر و سینه زد نشست و گریست
ناگهان دید صحنه‌ای خونبار
آه این سر، سر بریدهٔ کیست؟
 
به سر او مگر چه آمده است
شده این گونه غرق خون، پرپر
بر لبش آیه‌های قرآن است
می‌دهد عطر زمزم و کوثر
 
سر او را گرفت بر دامن
خاک و خون پاک کرد از رویش
گفت بیچاره مادرت، اما
ناگهان حس نمود پهلویش ـ
 
ـ بانویی قد خمیده، آشفته
که گرفته‌ست دست بر پهلو
ضجه که می‌زند همه عالم
روضه‌خوان می‌شود ز شیون او *
 
گفت بانو تو کیستی که غمت
قاتل این دلِ پر از محن است
گفت من دختر پیمبرم و
این سر غرق خون، حسین من است
 
با دو چشم ترش روایت کرد
یک جهان درد و داغ و ماتم را
گفت از نیزه‌ها که بوسیدند
بوسه‌گاه نبی اکرم را
 
گفت از خیمه‌های آل الله
گفت از ماجرای غارت‌ها
گفت با چشم‌های خونبارش
از شروع همه مصیبت‌ها:
 
آتشی که گرفت راه حرم
پیش از این در مدینه برپا شد
پشت در که شکست بازویم
پای دشمن به خیمه‌ها وا شد
 
 
گفت غصه اگر چه بی‌پایان
ولی این قصه انتها دارد
می رسد وارثی به خون‌خواهی
خونِ مظلوم خونبها دارد


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* همسر خولی، از محبان اهل‌بیت پیامبر صلوات‌الله‌علیه‌وآله بود و گویا در اینجا چشم بصیرت او بینا می‌شود و این حقایق را مشاهده می‌کند.
 این ماجرا با اختلاف روایت‌هایی، در منابع و مقاتل مختلفی از جمله: مقتل ابی مخنف، ص۱۶۸؛ مقتل الحسین علیه‌السلام، ص۳۹۲، بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۲۵ و ۱۷۷؛ الدمعة‌الساکبة، ج۵، ص۵۲ و ۳۸۴؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۵؛ و روضة الشهدا، ص۳۶۱، آمده است. (به نقل از: خورشید بر فراز نیزه‌ها، نوشته سیدمحی‌الدین موسوی).
البته بعضی از گفت‌وگوهایی که در این شعر آمده است از باب زبان حال است.

۰ نظر ۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۳
یوسف رحیمی