کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی

۱۷ مطلب با موضوع «با کاروان حسینی» ثبت شده است

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۲ ب.ظ

ز جسم کعبه جان رفت

مسلمان نه! بگو دنیا پرستند
که در بین حرم حُرمت شکستند
به قصد خونت ای خون خداوند
همه زیر عبا شمشیر بستند

چه شامی سیرت و کوفی مرام‌اند
که در مکه به فکر انتقام‌اند
طواف کعبه تنها یک بهانه‌ست
ببین که تشنهٔ خون امام‌اند

به غیر از حب دنیا در میان نیست
که در این مردم از غیرت نشان نیست
همه در این حرم آسوده خاطر
ولی جان حسینم در امان نیست

خروش ناله‌ها تا آسمان رفت
در اوج غربت آخر کاروان رفت
غریبانه در آن تاریکی شب
خداوندا ز جسم کعبه جان رفت

۰ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۲
یوسف رحیمی
جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۲۹ ق.ظ

دخیل سیوف

تا باز کرد در شب روضه لهوف را
در خون تپیده دید تمام حروف را

می‌دید واژه‌ها همه فریاد می‌زنند
داغی عظیم و مرثیه‌های مخوف را

می‌دید تیرها که نشانه گرفته‌اند
«خورشید چشم‌های امام رئوف را»

آمادهٔ هجوم به قلب مطهرش
پر کرده‌اند نیزه به نیزه صفوف را

این دشنه‌های تشنه به تصویر می‌کشند
بر مشعر‌الحرام گلویش وقوف را

انگار از ضریح تنش باز می‌کنند
با نعل‌های تازه دخیل سیوف را

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۹
یوسف رحیمی
جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ق.ظ

رسالت عشق

هر چند پای بی‌رمق او توان نداشت
هر چند بین قافله جانش امان نداشت

بار امانتی که به منزل رسانده است
چیزی کم از رسالت پیغمبران نداشت

جز گیسوان غرق به خون روی نیزه‌ها
در آتش بلا به سرش سایه‌بان نداشت

آیا به جز حوالی گودال، ساربان
راهی برای بردن این کاروان نداشت؟

یک شهر چشم خیره و ... بگذار بگذریم
شهری که از مروّت و غیرت نشان نداشت

آری هزار داغ و مصیبت کشیده بود
اما تنور و تشت طلا را گمان نداشت

دیگر لب مقدس قرآن کربلا
جایی برای طعنۀ آن خیزران نداشت!

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۳
یوسف رحیمی
جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۲۲ ق.ظ

زهرای سه‌ساله

لب بسته است، بی‌رمق و خسته، بی‌شکیب
لبریز اشک و آه ولی فاطمی، نجیب

دنیای شیون است، سکوت دمادمش
باران روضه است همین اشک نم‌نمش

زهرایی است، شکوه ز غم‌ها نمی‌کند
جز آرزوی دیدن بابا نمی‌کند

حرفی نمی‌زند ز کبودی پیکرش
از سنگ‌های کینه و گل‌های معجرش

با بی‌کسی قافله خو کرده آه آه
با طعنه‌های آبله و زخم گاه گاه

اما نمک به زخم دل غم نمی‌زند
از گوشواره پیش کسی دم نمی‌زند

سنگ صبور هر دل بی‌تاب می‌شود
لب بسته و در آتش غم آب می‌شود

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۲
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۴۳ ب.ظ

کاروان می‌رسد از راه

کاروان می‌رسد از راه‌، ولی آه
چه دلگیر چه دلتنگ چه بی‌تاب
دل سنگ شده آب
از این نالۀ جانکاه
زنی مویه‌کنان، خسته، پریشان
پریشان و پریشان
شکسته، نشسته‌، سر تربت سالار شهیدان
شده مرثیه‌خوان غم جانان
همان حضرت عطشان
همان کعبۀ ایمان
همان قاری قرآن، سر نیزۀ خونبار
همان یار، همان یار، همان کشتۀ اعدا.

۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۳
یوسف رحیمی
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۲ ب.ظ

صبح امید قافله

بر تلّ پایداری خود ایستاده‌ای
در کربلای دوم خود پا نهاده‌ای

از این به بعد بیرق نهضت به دوش توست
دریای استقامت و کوه اراده‌ای!

با پرچم سحر به سوی شام می‌روی
صبح امید قافله! خورشید زاده‌ای!

نشناخته صلابت زهرایی تو را
هر کس که فکر کرده تو از پا فتاده‌ای

هر چند خم شده قدت از داغ کربلا
تو در مصاف کوفه و شام ایستاده‌ای

۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۲
یوسف رحیمی
چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۲ ب.ظ

زخم سیب

دارد به دل صلابت کوه شکیب را
از لحظه‌ای که بوسه زده زخم سیب را

هر چند دست‌بسته... رقم زد چه با شکوه
در کربلا حماسهٔ أمن یجیب را

با کاروان نیزه چهل منزل آمده
این راه پر فراز بدون نشیب را

کوبید صبح قافله بر طبل روزگار
رسوایی اهالی شام فریب را

با خطبه‌های ناله و اشکش غروب‌ها
تفسیر کرد غربت «شیب الخضیب» را

جانش رسید بر لبش از دست خیزران
طاقت نداشت طعنهٔ تلخ رقیب را
::
می‌ریخت عطر سیب نفس‌های خسته‌اش
در جان باغ، وعدهٔ صبحی قریب را

۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۲
یوسف رحیمی
يكشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۱ ق.ظ

حیران حماسه‌ات مسیحا نفسان

وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِیِّ، عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیِّ عَلَیْهِمَاالسَّلَامُ أَنَّهُ قَالَ: عَلَامَاتُ الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ: صَلَاةُ إِحْدَى وَ خَمْسِینَ، وَ زِیَارَةُ الْأَرْبَعِینَ، وَ التَّخَتُّمُ فِی الْیَمِینِ، وَ تَعْفِیرُ الْجَبِینِ، وَ الْجَهْرُ بِـ«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ».

امام حسن عسکری علیه السّلام فرمودند:

«نشانه‌های مؤمن پنج چیز است: نماز پنجاه و یک رکعت (واجب و نافله در طول شبانه روز)؛ زیارت اربعین حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام؛ انگشتر در دست راست نمودن؛ پیشانی بر خاک گذاردن و بلند گفتن بسم‌ الله ‌الرّحمن الرّحیم (در نمازهای جهریّه صبح، مغرب و عشاء)».

بحار الأنوار، المجلسی، ج‏98، ص329؛ المزار الکبیر، محمد بن المشهدی، ص353 (رواه المفید فی مزاره: 61، و ابن قولویه فی الکامل: 325، و الشّیخ فی مصباح المتهجّد: 730، التّهذیب 6: 52، ذکره السّیّد ابن طاووس فی الإقبال 3: 100، مصباح الزّائر: 347، و الکفعمیّ فی مصباحه: 489)

 

در ماتم توست دل اسیر غم توست

از عشق برافراشته‌تر پرچم توست

حیران حماسه‌ات مسیحا نفسان

این شور و شکوه «اربعین» از دم توست

 

+ یک عمر بهانه دست باران دادی

+ روز جمعه به وقت دلتنگی...

۰ نظر ۲۹ آذر ۹۴ ، ۰۸:۲۱
یوسف رحیمی
دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۳ ق.ظ

خورشید در تنور

ماجرا هر چه بود پایان یافت
هر کسی بود عازم کویش
زنی انگار چشم در راه است
از سفر، چه می‌آورد شویش
 
لحظه‌ها بی‌قرار و دلواپس
غصه‌هایش بدون حد می‌شد
مرد او از سفر نیامده بود
شب هم از نیمه داشت رد می‌شد
 
آسمان تار و تیره و خونبار
آه آن شب نبود معمولی
نیمهٔ شب پرید زن از خواب
آمده بود از سفر خولی
 
گفت خولی بگو چه آوردی
که چنین غرق تاب و تب شده‌ام
چیست سوغات تو که این‌گونه
دل‌پریشان و جان‌به‌لب شده‌ام
 
گفت هر چند تحفهٔ خولی
زر و سیم و طلا و درهم نیست
ولی این بار گنجی آوردم
که نظیرش به هر دو عالم نیست
 
چیزی از ماجرا نمی‌دانست
چشمش اما اسیر شیون بود
متحیر شد و سراسیمه
دید آخر تنور روشن بود
 
رفت با واهمه به سمت تنور
به سر و سینه زد نشست و گریست
ناگهان دید صحنه‌ای خونبار
آه این سر، سر بریدهٔ کیست؟
 
به سر او مگر چه آمده است
شده این گونه غرق خون، پرپر
بر لبش آیه‌های قرآن است
می‌دهد عطر زمزم و کوثر
 
سر او را گرفت بر دامن
خاک و خون پاک کرد از رویش
گفت بیچاره مادرت، اما
ناگهان حس نمود پهلویش ـ
 
ـ بانویی قد خمیده، آشفته
که گرفته‌ست دست بر پهلو
ضجه که می‌زند همه عالم
روضه‌خوان می‌شود ز شیون او *
 
گفت بانو تو کیستی که غمت
قاتل این دلِ پر از محن است
گفت من دختر پیمبرم و
این سر غرق خون، حسین من است
 
با دو چشم ترش روایت کرد
یک جهان درد و داغ و ماتم را
گفت از نیزه‌ها که بوسیدند
بوسه‌گاه نبی اکرم را
 
گفت از خیمه‌های آل الله
گفت از ماجرای غارت‌ها
گفت با چشم‌های خونبارش
از شروع همه مصیبت‌ها:
 
آتشی که گرفت راه حرم
پیش از این در مدینه برپا شد
پشت در که شکست بازویم
پای دشمن به خیمه‌ها وا شد
 
 
گفت غصه اگر چه بی‌پایان
ولی این قصه انتها دارد
می رسد وارثی به خون‌خواهی
خونِ مظلوم خونبها دارد


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* همسر خولی، از محبین اهل بیت پیامبر صلوات‌الله‌علیه‌وآله بود و گویا در اینجا چشم بصیرت او بینا می‌شود و این حقایق را مشاهده می‌کند.
 این ماجرا با اختلاف روایت‌هایی، در منابع و مقاتل مختلفی از جمله: مقتل ابی مخنف، ص168؛ مقتل الحسین علیه‌السلام، ص392، بحارالانوار، ج45، ص125 و 177؛ الدمعة‌الساکبة، ج5، ص52 و 384؛ تاریخ طبری، ج5، ص445؛ و روضة الشهدا، ص361، آمده است. (به نقل از: خورشید بر فراز نیزه‌ها، نوشته سید محی الدین موسوی).
البته بعضی از گفت‌وگوهایی که در این شعر آمده است از باب زبانحال است.

۰ نظر ۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۳
یوسف رحیمی
شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۰۵ ب.ظ

به ادب نافه‌گشایی کن از آن زلف سیاه

دید از دور مسیحا نفسی می‌آید

دید با قافله فریادرسی می‌آید

 

صحنه‌ای دید در آن قافله اما جانکاه

بر سر نیزه سری دید، سری همچون ماه

 

این سر کیست که اینقدر تماشا دارد؟

صوت داوودی و انفاس مسیحا دارد؟

 

از سر هر مژه‌اش معجزه بر می‌خیزد

با طنینش همه آفاق به هم می‌ریزد

 

با نسیم از غم دل گفت به صد شیون و آه

به ادب نافه‌گشایی کن از آن زلف سیاه

 

گرچه این شیوه‌ی رندان بلاکش باشد

حیف از این زلف که بر نیزه مشوش باشد

 

با دلی سوخته آمد به طواف سر ماه

پاره پاره دلش از داغ لب پرپر ماه

 

گفت ای جان جهان نذر غمت! جانم باش

امشبی را ز سر لطف تو مهمانم باش

 

۰ نظر ۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۳:۰۵
یوسف رحیمی