کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل

اشعار یوسف رحیمی

کاروان دل
رهبر معظم انقلاب(حفظه الله):
درس عاشـورا، درس فداکـارى و دیندارى
و شـجاعـت و مواسـات و درس قیـام لله
و درس محبّــت و عشـق اسـت. یکى از
درسهاى عاشورا همین انقلاب عظیم و
کبیرى‌ست که‌ شما ملت ایران پشت‌سر
حسین‌زمان و فرزند‌ ابى‌عبدالله الحسین
علیه‌السلام انجام دادید. ۱۳۷۷/۰۲/۱۸

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...
آخرین مطالب
طبقه بندی موضوعی
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۴۳ ب.ظ

کاروان می‌رسد از راه

کاروان می‌رسد از راه‌، ولی آه
چه دلگیر چه دلتنگ چه بی‌تاب
دل سنگ شده آب
از این نالۀ جانکاه
زنی مویه‌کنان، خسته، پریشان
پریشان و پریشان
شکسته، نشسته‌، سر تربت سالار شهیدان
شده مرثیه‌خوان غم جانان
همان حضرت عطشان
همان کعبۀ ایمان
همان قاری قرآن، سر نیزۀ خونبار
همان یار، همان یار، همان کشتۀ اعدا.

کاروان می‌رسد از راه، ولی آه
نه صبری نه شکیبی
نه مرهم نه طبیبی
عجب حال غریبی
ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی
ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی
ز داغ غم این دشت بلاپوش
به دل‌هاست لهیبی
به هر سوی که رفتند
نه قبری نه نشانی
فقط می‌وزد از تربت محبوب
همان نفحۀ سیبی که کشانده‌ست دل اهل حرم را.

کاروان می‌رسد از راه
و هرکس به کناری
کنار غم یاری
سر قبر و مزاری
یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته
به دنبال مزار پسر فاطمه رفته
یکی با دل مجروح
به دنبال مه علقمه رفته
یکی کرب‌و‌بلا پیش نگاهش
سراب است و سراب است
دلش در تب و تاب است
و این خاک پر از خاطره‌هایی ست
که یک‌یک همگی عین عذاب است
و این بانوی دلسوختۀ خسته رباب است
که با دیدۀ خونبار و عزاپوش
خدایا به گمانش که گرفته‌ست
گلش را در آغوش
و با مویه و لالایی خود می‌رود از هوش:
«گلم تاب ندارد، حرم آب ندارد، علی خواب ندارد»
یکی بی‌پر و بی‌بال
که انگار گذشته‌ست چهل روز
بر او مثل چهل سال
و بوده‌ست پناه همه اطفال
پس از این همه غربت
رسیده‌ست به گودال
همان‌جا که عزیزش
همان‌جا که امیدش
همان‌جا که جوانان رشیدش
همان‌جا که شهیدش
در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر
در آن غربت دلگیر
شده مصحف پرپر
و رفته‌ست سرش بر سر نیزه
و تن بی‌کفن او، سه‌شب در دل صحرا
رها مانده خدایا.

چهل روز شکستن
چهل روز بریدن
چهل روز پی ناقه دویدن
چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن
چه بگویم؟
چهل روز اسارت
چهل روز جسارت
چهل روز غم و غربت و غارت
چهل روز پریشانی و حسرت
چهل روز مصیبت
چه بگویم؟
چهل روز نه صبری نه قراری
نه یک محرم و یاری
ز دیاری به دیاری
فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب
چه بگویم؟
چهل روز تب و شیون و ناله
ز خاکستر و دشنام
ز هر بام حواله
و از شدت اندوه
و با خاطر مجروح
جگر گوشۀ تو کنج خرابه
همان آینۀ فاطمه
جا ماند سه‌ساله
چه بگویم؟
چهل روز فقط شیون و داغ و
غم و درد فراق و...
چه بگویم؟
بگویم، کدامین گله‌ها را؟
غم فاصله‌ها را؟
تب آبله‌ها را؟
و یا زخم گلوگیرترین سلسله‌ها را؟
و یا طعنۀ بی‌رحم‌ترین هلهله‌ها را؟
و یا مرحمت دم به دم حرمله‌ها را؟

چهل روز صبوری و صبوری
غم و ماتم دوری و صبوری
و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری
نه سلامی نه درودی
کبودی و کبودی
عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی
به آن شهر پر از کینه و ماتم
چه ورودی و کبودی
در آن بارش خونرنگ
سر نیزه تو بودی و کبودی
گذر از وسط کوچۀ دل‌سنگ یهودی و کبودی
و در تشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه
چه دلتنگ غروبی، چه چوبی
عجب اوج و فرودی و کبودی
خدایا چه کند زینب کبری؟!


۹۷/۰۱/۱۶
یوسف رحیمی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی